my ex
my ex
p.32
e.1
یه پروژه جانبی جدید برای جونگکوک تعریف شده بود: یه سری عکس برای کاور آلبوم جدیدش. عکاسش یه برندهی جایزهی عکاسی بود که به خاطر سبک مینیمال و هنریش معروف بود. کارگردان ایده داشت که ا.ت هم تو یه سری از عکسها، به عنوان بخشی از فضای بصری، حضور داشته باشه. یعنی نه به عنوان سوژهی اصلی، بلکه بیشتر به عنوان یه المانِ ثابت، یه حضورِ غایبِ تاثیرگذار.
اولش ا.ت مردد بود. این یعنی دوباره شدنِ اون فضای نزدیک، اون حسِ معذب بودن. ولی جونگکوک خودش جلو اومد.
–اگه راحتی، خوبه. اگه نه، ما به هر حال ایدههای دیگهای هم داریم.
نگاهش مستقیم بود، ولی اونقدر آروم که انگار داشت یه حقیقتِ ساده رو بیان میکرد.
وقتی ا.ت قبول کرد، فضای عکاسی خیلی متفاوت بود. نه شلوغیِ معمولِ پشت صحنه. نور کم، فقط نورِ اصلی روی سوژه. جونگکوک روی صندلی نشسته بود، ا.ت چند قدم دورتر، کنار یه پنجرهی بزرگ که نورِ ملایمی ازش میتابید. فقط داشت با موبایلش ور میرفت، ولی حضورش حس میشد.
عکاس، آقای «پارک»، اومد جلو:
خیلی خوبه. جونگکوک، فقط یه کم سرتو ببر بالا. انگار داری به دوردست نگاه میکنی.
جونگکوک اطاعت کرد.
«حالا، ا.ت… میشه یه لحظه بیای نزدیکتر؟ نه خیلی نزدیک. فقط… بیا همینجا بایست، کنارش. دستاتو بذار تو جیبت. انگار داری منتظرِ چیزی هستی.»
ا.ت کمی مکث کرد، ولی بعد رفت. ایستاد حدود یک متر اونطرفتر از جونگکوک. دستاشو گذاشت تو جیب شلوارش. سرشو یه کم انداخت پایین، ولی نه از ترس، بیشتر از رویِ یه جورِ بیتفاوتیِ کنترل شده.
عکاس نفس عمیقی کشید.
«عالیه. حالا جونگکوک، آروم سرتو بچرخون به سمتش. نه مستقیم تو چشمش، فقط سمتِ صداش، سمتِ حض...»
حرفش قطع شد. چون جونگکوک، همین که صداشو شنید، آروم سرشو چرخوند. نه به سمتِ جایی که ا.ت ایستاده بود، بلکه مستقیم به سمتِ چشمهای ا.ت. یه نگاهِ کوتاه، ولی عمیق. یه چیزی شبیه «میبینمت.»
لحظهای که چشمشون تو هم گره خورد، عکاس سریع شاتر رو زد.
«فوقالعاده! همین بود! این همون حسیه که دنبالش بودم!»(چه مثبت)
p.32
e.1
یه پروژه جانبی جدید برای جونگکوک تعریف شده بود: یه سری عکس برای کاور آلبوم جدیدش. عکاسش یه برندهی جایزهی عکاسی بود که به خاطر سبک مینیمال و هنریش معروف بود. کارگردان ایده داشت که ا.ت هم تو یه سری از عکسها، به عنوان بخشی از فضای بصری، حضور داشته باشه. یعنی نه به عنوان سوژهی اصلی، بلکه بیشتر به عنوان یه المانِ ثابت، یه حضورِ غایبِ تاثیرگذار.
اولش ا.ت مردد بود. این یعنی دوباره شدنِ اون فضای نزدیک، اون حسِ معذب بودن. ولی جونگکوک خودش جلو اومد.
–اگه راحتی، خوبه. اگه نه، ما به هر حال ایدههای دیگهای هم داریم.
نگاهش مستقیم بود، ولی اونقدر آروم که انگار داشت یه حقیقتِ ساده رو بیان میکرد.
وقتی ا.ت قبول کرد، فضای عکاسی خیلی متفاوت بود. نه شلوغیِ معمولِ پشت صحنه. نور کم، فقط نورِ اصلی روی سوژه. جونگکوک روی صندلی نشسته بود، ا.ت چند قدم دورتر، کنار یه پنجرهی بزرگ که نورِ ملایمی ازش میتابید. فقط داشت با موبایلش ور میرفت، ولی حضورش حس میشد.
عکاس، آقای «پارک»، اومد جلو:
خیلی خوبه. جونگکوک، فقط یه کم سرتو ببر بالا. انگار داری به دوردست نگاه میکنی.
جونگکوک اطاعت کرد.
«حالا، ا.ت… میشه یه لحظه بیای نزدیکتر؟ نه خیلی نزدیک. فقط… بیا همینجا بایست، کنارش. دستاتو بذار تو جیبت. انگار داری منتظرِ چیزی هستی.»
ا.ت کمی مکث کرد، ولی بعد رفت. ایستاد حدود یک متر اونطرفتر از جونگکوک. دستاشو گذاشت تو جیب شلوارش. سرشو یه کم انداخت پایین، ولی نه از ترس، بیشتر از رویِ یه جورِ بیتفاوتیِ کنترل شده.
عکاس نفس عمیقی کشید.
«عالیه. حالا جونگکوک، آروم سرتو بچرخون به سمتش. نه مستقیم تو چشمش، فقط سمتِ صداش، سمتِ حض...»
حرفش قطع شد. چون جونگکوک، همین که صداشو شنید، آروم سرشو چرخوند. نه به سمتِ جایی که ا.ت ایستاده بود، بلکه مستقیم به سمتِ چشمهای ا.ت. یه نگاهِ کوتاه، ولی عمیق. یه چیزی شبیه «میبینمت.»
لحظهای که چشمشون تو هم گره خورد، عکاس سریع شاتر رو زد.
«فوقالعاده! همین بود! این همون حسیه که دنبالش بودم!»(چه مثبت)
- ۱.۶k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط