پارت59
پارت59
دانیال: انا عمو داره می میره تو رو به خاک مادرت قسم بیا
من: ببینم چی میشه
قطع کردم
میرم ایران
به امی گفتم بیلیت بگیره بلیت برای امشب
کافه هم ارش مراقبشه
چمدونو بستم یه دست کت و شروار سفید با روسری سفید و طلایی با کفش پاشینه بلند سفید برداشتم یه ساعت دیگه اماده شم اول دوش بگیرم
اومدم بیرون ارایش کردم یه خط چشم خوشگل کشیدم یه رژ کالباسی براق بسته الان لباس چی شدم من قشنگ سر ساعت حاضر چمدونو برداشتم رفتم سمت در امی و دنیکا منتظر بودن اونا هم کت و شروار پوشیده بودن امی مشکی و دنیکا ابی
امی:جون بابا چی شدیم ما
دنیکا: مثلا داره بابای انا می میره ها
من: من بسه بریم
.........
با بدبختی رسیدیم ایران چمدونو گرفتم ساعت دو ظهر از قبل به مایکل گفته بودم برام یه ماشین مشکی باحالا بخر بزاره سوارش شدیم به دانیال زنگ زدم
رمان از زبان رایان*&*
اومده بودیم نهار بخوریم که گوشی دانیال زنگ خود
دانیال: بله
.....
دانیال: ایرانی
...
دانیال: اومدم
سریع پاشد
امیر:چی شده
دانیال: انا اومده ایران
من: شوخی
دانیال: جون تو
امیر:امی چی
دانیال: هر سه بدوین
اقا با تمام سرعت گاز دادم به سمت بیمارستان
رمان از زبان انا*&*
ماشین پارک کرده بودیم که یه ماشین فراری مشکی جلو پامون ترمز زد
از ترس قلبم افتاد پایین
دانیال از ماشین اومد پایین بعدم امیر اما راننده پایین نیومد حتما رایانه
دانیال: چرا زودتر نگفتی میاین سلام
دنیکا:شب پرواز داریم برمیگردیم سریع ببر ما رو اونجای که اقای صادقی بستری
دانیال: الان وقت ملاقات نیست یه دوساعت دیگه وقته نظرتون چیه بریم یه نهاری بخوریم
امیر:راست میگه منم گشنمه
امی: تو کی گشنت نیست
امیر: سلام عرض شد امی خانم
من حرفی نمیزدم فقدر رایان نگاه می کردم از ماشین بیرون اومد اومد قشنگ جلوم واستاده بود عینک گذاشته بودم
دستش اوزد جلو عینک برداشت
رایان: تو پارکینگ کسی عینک نمیزاره
من: اما من میزارم
فقدر لبخند زد لعنتی دلم می خواست چال گونشو ببوسم می دونست عاشق چال گونشم
دانیال: بریم نهار
دنیکا:بریم
نشستم تا رانندگی کنم که
امیر:انا جون میشه بری اون ماشین من با امی جان کار دارم
من: نه
دانیال: ابجی برو دیگه دنیکا هم رفته تو ماشین تو
من: نه گفتم برین کنار
دانیال: رایان بیا نامزدتو ببر رو مخه
من: ما نامزد نیستیما گفته باشم بفهم چی میگی
یهو از زمین جدا شدم جیغ خفی کشیدم
دانیال: انا عمو داره می میره تو رو به خاک مادرت قسم بیا
من: ببینم چی میشه
قطع کردم
میرم ایران
به امی گفتم بیلیت بگیره بلیت برای امشب
کافه هم ارش مراقبشه
چمدونو بستم یه دست کت و شروار سفید با روسری سفید و طلایی با کفش پاشینه بلند سفید برداشتم یه ساعت دیگه اماده شم اول دوش بگیرم
اومدم بیرون ارایش کردم یه خط چشم خوشگل کشیدم یه رژ کالباسی براق بسته الان لباس چی شدم من قشنگ سر ساعت حاضر چمدونو برداشتم رفتم سمت در امی و دنیکا منتظر بودن اونا هم کت و شروار پوشیده بودن امی مشکی و دنیکا ابی
امی:جون بابا چی شدیم ما
دنیکا: مثلا داره بابای انا می میره ها
من: من بسه بریم
.........
با بدبختی رسیدیم ایران چمدونو گرفتم ساعت دو ظهر از قبل به مایکل گفته بودم برام یه ماشین مشکی باحالا بخر بزاره سوارش شدیم به دانیال زنگ زدم
رمان از زبان رایان*&*
اومده بودیم نهار بخوریم که گوشی دانیال زنگ خود
دانیال: بله
.....
دانیال: ایرانی
...
دانیال: اومدم
سریع پاشد
امیر:چی شده
دانیال: انا اومده ایران
من: شوخی
دانیال: جون تو
امیر:امی چی
دانیال: هر سه بدوین
اقا با تمام سرعت گاز دادم به سمت بیمارستان
رمان از زبان انا*&*
ماشین پارک کرده بودیم که یه ماشین فراری مشکی جلو پامون ترمز زد
از ترس قلبم افتاد پایین
دانیال از ماشین اومد پایین بعدم امیر اما راننده پایین نیومد حتما رایانه
دانیال: چرا زودتر نگفتی میاین سلام
دنیکا:شب پرواز داریم برمیگردیم سریع ببر ما رو اونجای که اقای صادقی بستری
دانیال: الان وقت ملاقات نیست یه دوساعت دیگه وقته نظرتون چیه بریم یه نهاری بخوریم
امیر:راست میگه منم گشنمه
امی: تو کی گشنت نیست
امیر: سلام عرض شد امی خانم
من حرفی نمیزدم فقدر رایان نگاه می کردم از ماشین بیرون اومد اومد قشنگ جلوم واستاده بود عینک گذاشته بودم
دستش اوزد جلو عینک برداشت
رایان: تو پارکینگ کسی عینک نمیزاره
من: اما من میزارم
فقدر لبخند زد لعنتی دلم می خواست چال گونشو ببوسم می دونست عاشق چال گونشم
دانیال: بریم نهار
دنیکا:بریم
نشستم تا رانندگی کنم که
امیر:انا جون میشه بری اون ماشین من با امی جان کار دارم
من: نه
دانیال: ابجی برو دیگه دنیکا هم رفته تو ماشین تو
من: نه گفتم برین کنار
دانیال: رایان بیا نامزدتو ببر رو مخه
من: ما نامزد نیستیما گفته باشم بفهم چی میگی
یهو از زمین جدا شدم جیغ خفی کشیدم
- ۶.۳k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط