### 🌑 پارت دوم: معامله‌ای در سکوت

### 🌑 پارت دوم: معامله‌ای در سکوت

هنوز به خودم نیومده بودم که اون مرد، بی‌حرف، روی صندلی کنارم نشست. بوی عطر سردش — ترکیبی از چوب صندل و یه چیزی شبیه بوی بارون — کل فضای خفه ماشین رو پر کرد. قلبم داشت از سینه می‌زد بیرون، دستام روی فرمون می‌لرزید.

خواستم بپرسم کی هستی، از کجا اومدی، اصلاً چی از جونم می‌خوای؟ اما انگار کلمات توی گلوم گیر کرده بودن.

اون بدون اینکه حتی بهم نگاه کنه، با انگشت‌های کشیده و سردش، یه تیکه کاغذ تا شده رو روی داشبورد گذاشت. حرکاتش خیلی کند و کاریزماتیک بود، جوری که ناخودآگاه نگاهم از جاده کشیده می‌شد سمتش.

آروم گفت: «برو. جاده رو تا آخر برو، به اولین دوراهی که رسیدی، بپیچ سمت راست. نترس... من فقط یه مسافرم که راهش رو گم کرده.»

نمی‌دونستم چرا، ولی بدنم گوش‌به‌فرمانش بود. ماشین رو روشن کردم. انگار جادویی در کار بود؛ ترسم کم‌کم داشت جاش رو به یه حس کنجکاوی کشنده می‌داد. اون جیمین بود... یا فقط کسی بود که زیادی بهش شبیه بود؟

سکوت ماشین رو پر کرده بود. وقتی به دوراهی رسیدیم، بدون اینکه بپرسم، خودش دستش رو آورد جلو و جهت رو نشون داد. دستش اتفاقی به دست من خورد؛ پوستش به شدت سرد بود، مثل یخ، اما همون برخوردِ ثانیه‌ای، یه شوک الکتریکی عجیب تو وجودم راه انداخت.

همون‌طور که می‌پیچیدم سمت راست، از گوشه چشم دیدم که بالاخره سرش رو چرخوند سمتم. نگاهش دیگه اون نگاه سردِ چند دقیقه پیش نبود؛ انگار داشت لایه‌های وجودم رو می‌خوند.

زمزمه کرد: «می‌دونی... آدم‌ها همیشه فکر می‌کنن انتخاب با اوناست، ولی این شب‌ها، سرنوشت چیز دیگه‌ای برات چیده.»

ماشین وارد یه جاده خاکی شد که دو طرفش پر از درخت‌های خشک و بلند بود. مه غلیظ‌تر شد و نور چراغ ماشین به یه عمارت قدیمی و باشکوه که انگار سال‌ها کسی توش زندگی نکرده بود، خورد.

دستم رفت سمت کلید تا ماشین رو خاموش کنم که...

***

**ادامه دارد...**
*(حدس می‌زنی اون عمارت چیه؟ نظرت رو برام کامنت کن! 😎)*
دیدگاه ها (۱۰)

### 👁️ پارت سوم: تالار سایه‌هاماشین رو خاموش کردم. سکوتِ سنگ...

### 🩸 پارت چهارم: بازتابی بدون چهرهتاریکی مطلق. حتی نوک انگش...

### 🖤 پارت اول: سایه‌ای در مهبارون مثل شلاق به شیشه‌های ماشی...

پس حتما حمایت کنید شکلاتام🍬🍓🖤

پارت ⁸«حقته!»این کلمه رو با تمامِ خشم و نفرتم توی صورتش پرت ...

پارت ۲: انتخابی که برگشت ندارهسکوتِ اتاق فقط با صدایِ ریزِ ب...

لحظه ی دیدار با تو بعد از اینکه تهیونگ با اون حرکت رو از روی...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۱۱: طعمِ ممنوعه‌یِ امیدچند ساعت از...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۱۳: آرامشِ سمیصدایِ بسته شدنِ در، ...

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط