💠 بار آخری که در اسلامشهر دیدمش سفارش آقا را کرد.

💠 بار آخری که در اسلامشهر دیدمش سفارش آقا را کرد.
گفت: “به هیچکس اجازه نده پشت سر آقا حرف بزند.”
خودش اینطور بود.
مانع می‌شد. دیده بودم که چطور اخم‌هایش می‌رود توی هم. تنها وصیتش با من، “آقا” بود.

🆔 @Agamahmoodreza
دیدگاه ها (۲)

یونگی از آن آدم هایی نیست که برای دیده شدن تلاش کنند ؛ حضورش...

اوایل که ساختمانِ رو به رویی را تخریب می کردند دلم گرفت و نا...

برادر ناتنی

#درخواستی#انعکاس_خشم#پارت¹قطرات درشت باران پاییز با ضرب‌آهنگ...

# قولی_که_شکست### پارت ۱صدای آرام و آشنای مادرش، سکوت اتاق ر...

پارت: 10 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ وحشتناک و سنگینی سال...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p53صبح روز بعد...نینا از اتاق بیرون اومد....

اسم: عشقی در تاریکی جنگلپارت ۹(از زبان راوی)هوا بعد از حرف‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط