دختر بچه کوچولو .........

دختر بچه کوچولو .........

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت :


مامانم گفته چیزهایی که تو این لیست نوشته بهم بدی ، اینم پولش


بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشنه شده در کاغذ رو فراهم کرد

و به دست دختر بچه داد ، بعد لبخندی زد و گفت :


چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی ،

میتونی یه مشت شکلات بعنوان جایزه برداری


ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد ،

مرد بقال که احساس کرد دختر

بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت میکشه گفت :


دخترم خجالت نکش بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار


دخترک پاسخ داد : عمو نمیخوام خودم شکلاتها رو بردارم

، نمیشه شما بهم بدین ؟


بقال با تعجب پرسید ؟


چرا دخترم ؟ مگه چه فرقی میکنه ؟


و دخترک با خنده ای کودکانه گفت :

آخه مشت شما از مشت من بزرگتره !!!
دیدگاه ها (۲)

من عاشـــــــــــــــــــــق بارونـــــــم ......چه عاشقانه ...

دردو دل من با خدا .سلام خدا جون نمیدونی الان چقدر دلم گرفت ک...

اگر از عشق نگوییم ،زبان می میرد این دروغ است ،زبان نه ،که جه...

࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ ! ࿙# ℘ᾰԻт→❸از زبان ن.ر ::: ...

پارت ۶۴

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم --------Part26

part 5نیلسو:داشتم از تعجب شاخ در می اوردم !که چرا اون پسر ا...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

ابلیس

ساکورا : چطور؟میزوکی:هیچیساکورا: جواب رو بده میزوکی :داییم ب...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} پارت دواونشب بود تونشبی که شیسه و...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁸⁵رفتم پایین که دیدم یونگی با ماد...

پارت ۵۶:تقاص بی پایان(سولار)دست هام می لرزید و توان کنترلش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط