♦️روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و تفا

♦️روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه میکرد ، ماشین گران قیمتی جلو پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن پیاده شد و با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغوش داشت باز کرد .

با حسرت به آنها نگاه کرد و از ته دل آه کشید . آنها کودک را روی تاب گذاشتند . خدایا ! چه می دید ! پسرک عقب مانده ذهنی بود . با نگاه به جستجوی فرزندش پرداخت ، او را یافت که با شادی از پله های سرسره بالا می رفت . چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد
دیدگاه ها (۴)

️پس از درگذشت پدر، پسر مادرش را به خانه سالمندان برد وهرلحظه...

بوی باران بوی سبزه بوی خاکشاخه های شسته باران خورده پاکآسمان...

زندگیه دیگه؛ گاهی خسته ت میکنه، خیلی خسته ت میکنه؛ اونقد ک...

بیرون بودن زلف زنان ایل جزیی از پوشش زیبایشان است.و هیچ مرد ...

( last minute )

من این پارتو گذاشته بودم ولی نیومده بود ببخشید _____________...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۷ | مردی که اسمش را می‌دانستبارو...

قلب یخی

پارت ۵۲صدایِ باز شدنِ درِ اصلیِ عمارت، مثلِ یک پتکِ سنگین تو...

حقیقت پنهان پارت ۵نامجون اولین کسی بود که قدم برداشت و به سم...

تک‌پارتییی جدید از سوکجینییی به قلم لینا؟؟صدای باران با صدای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط