تک‌پارتییی جدید از سوکجینییی به قلم لینا؟؟

تک‌پارتییی جدید از سوکجینییی به قلم لینا؟؟

صدای باران با صدای گریه‌های خفه‌شده‌ی دختر کوچک در فضای سرد خانه می‌آمیخت. جین، با چشمانی که دیگر هیچ اثری از مهربانی در آن‌ها نبود، تنها به دیوار خیره شده بود. از زمانی که همسرش در آن حادثه از دست رفته بود، انگار بخشی از روح او هم مرده بود. او دیگر آن مرد مهربان و خنده‌رو نبود؛ حالا فقط سایه‌ای از یک انسان بود که با خشم و افسردگی می‌جنگید.

دختر ۱۰ ساله‌ای به نام میا، که تنها یادگاری از عشق زندگی‌اش بود، حالا برای جین یادآورِ بزرگترین شکست و دردش بود. هر بار که به چهره‌ی میا نگاه می‌کرد، صورت همسرش را می‌دید؛ و هر بار این تصویر، خشم او را بیشتر می‌کرد. او میا را مقصر می‌دانست. فکر می‌کرد اگر میا آن روز آنجا نبود، اگر آن اشتباه کوچک را نکرده بود، همسرش هنوز اینجا بود.

چرا رفتی؟ چرا اون رو از من گرفتی؟» این جمله‌ای بود که جین تقریباً هر روز با فریاد سر میا می‌کرد.

آن شب، طوفان در بیرون و درون جین شدت گرفته بود. میا، با چشمانی پف‌کرده از گریه، سعی کرد به سمت پدرش برود و دستش را روی بازوی او بگذارد، اما جین با تندی دست او را پس زد.
«برو از جلوی چشمم دور شو! تو فقط باعث درد و رنج بودی! از این خونه برو بیرون، نمی‌تونم حتی یه لحظه ریختت رو ببینم!..

میا، در حالی که لرز از تنش می‌رفت، بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، با کوله‌پشتی کوچکش از خانه بیرون دوید. او در سرمای بارانی، تنها بود و تنها چیزی که می‌دانست این است که پدرش دیگر او را نمی‌خواهد.

جین با خشم به تختخواب افتاد و سعی کرد بخوابد، اما صدای گریه‌ی میا در گوشش زنگ می‌زد. او فقط یک بچه است... با خود گفت، اما خشمش اجازه نداد به سمت اتاق او برود.

ساعتی بعد، صدای جیغ ترمز و برخورد شدید فلز با فلز، سکوت شب را در هم شکست....

جین با قلبی سنگین و حسی شوم به بیرون دوید. در نزدیکی خیابان، زیر نور لرزان چراغ‌های خیابان، صحنه‌ای را دید که تمام دنیایش را ویران کرد. ماشین کوچکی که میا سوار آن شده بود (یا شاید فقط در پی پیاده‌روی سریع از جاده رد شده بود) در میان آوار آهن و شیشه قرار داشت.

او خودش را به سمت دخترش کشاند. میا، با همان لباس کوچکی که دوست داشت، در آغوش او بود، اما چشمانش بسته بود. خون گرم میا روی دستان جین می‌ریخت؛ همان دستانی که چند ساعت پیش او را با خشونت پس زده بود.

«میا... میا، بیدار شو! خواهش می‌کنم... من شوخی کردم... میا!» جین با فریادی که از ته چاه می‌آمد، دخترش را در آغوش گرفت. اما میا دیگر نبود. او رفته بود؛ همان‌طور که هانا (مادرش) رفته بود.

در آن لحظه‌ی تاریک، جین فهمید که او نه تنها همسرش، بلکه تنها دلیل زنده‌ماندنش را هم با دستان خودش از دست داده است. او در میان باران، در میان خون و پشیمانی، به مردی تبدیل شده بود که هیچ‌کس را برای بخشش نمی‌یافت...

پایان....
دیدگاه ها (۴)

♡ســناریـو♡"وقتی دوسشون داشتی و اونا ردت کردن و الان پشیمون ...

یه تکپارتیییی از شوگا به قلم لینا؟:)ساعت از سه شب گذشته و سک...

بچه ها مرسی که تا الان کنارم بودید....ولی دارم میرم....به کل...

دردسر بچه داری پارت۴

دردسرهای بچه داری پارت۶

دوست پسر پرنده ای که دیر میاد خونه پارت ۳

دردسر های بچه داری پارت۵

when silence became a scram p31

دردسر های بچه داری پارت ۷

.....پارت چهارم.....

سایه‌های کلاغپارت سی‌وچهارم | گلوله‌ای برای عشقشلیک!زمان انگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط