قدیم تر ها،

قدیم تر ها،
تلویزیون‌ها رنگ نداشتند
کانالی هم حتّی نبود که مُدام عوض کنیم
سرمان گرم بود به یک و دو...
کنترلی هم در کار نبود...
تلفن‌ها به جای بی‌سیم و زنگ‌های دل خوش کُنَک
سیم‌های فرخورده داشتند و زنگهای گوشخراش...
قالیچه انداختن عیب و عار بود
فرش‌های لاکی و دستبافت
آن هم چند تا دوازده متری که جانِ آدم برای جارو زدنشان با جاروهای بی‌برق، بالا می‌آمد!...
آدم‌ها، عاشق که می‌شدند جان می‌دادند برای یک خط نامه،
و نگاهی ناگهان،
از سوی اوئی که دل بُرده بود...
هزار بار می‌رفتند و می‌آمدند تا همان بشود که می‌خواستند...
خدا یکی بود و یار هم یکی!...
آن‌روزها، هیچ چیزی،
یکبار مصرف نبود!....

چینیِ گلِ سرخی بود و لیوان‌های بلورِ اصفهان...
سفره‌ها را اندازه می‌زدی، سر تا تهِ یک کوچه را می‌گرفتند!...
بندِ رخت می‌زدند توی حیاط،
انگار قرار بود یک سرش به کندوان برسد
یک سرِ دیگرش به تالابِ انزلی...
لباسها را در تَشت می‌شستند...
نه قوطیِ ربّ گوجه‌فرنگی در انباری پیدا می‌شد نه شیشه‌های کوچکِ ترشی...
هرچه بود، به وفور و خروار...
چندین نفر جمع می‌شدند دورِ هم،
ربّ انار و نارنج می‌گرفتند،
مربّای بهارنارنج و بالَنگ،
دیگهای مسی و اجاقهای بزرگی که آغوششان همیشه به روی فسنجان و قیمه بادنجان باز بود...
نه کسی از لانکوم و ورساچه چیزی می‌دانست،
نه چیزی از قیمتِ دلار و سکّه...
عطرِ آشنای برنجِ طارم و سبزی پلوماهی،
برای هیچ همسایه‌ای حسرت آور نبود...
عروسی که می‌شد،
انگار به جای یک خانه،
یک محلّه،
جوانی به خانه‌ی بخت میفرستاد!...
حنابندان، رنگِ شبِ عید و چهارشنبه سوری داشت...
حال خرابی‌ها مهم بودند،
آدم‌ها وقت میگذاشتند برای هم،
صدای خنده اگر از حیاطی نمی‌آمد،
شب نشینیِ دسته جمعی را،
همان جا می‌گرفتند تا صاحبخانه فکر نکُند تنها مانده...
یادِ خانم جان به خیر...
همیشه می‌گفت غذا که می‌پزید حواستان به دو بشقاب بیشتر باشد،
مهمانِ سرزده نباید شرمنده‌ی سفره شود!...

👤آزاده رمضانی

#Motive_Time
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های کلاغپارت سی‌وهشتم | آخرین وارثشعله‌های آتش، اطراف ک...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 4 | چیزی که نمی‌توانست پنهانش کندصبح دوشنبه، دانش...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۰: پناهی در میانِ طوفانسکوتِ میا...

میان برگ های چرمی:𝓪𝓶𝓲𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻𝔂 𝓵𝓮𝓪𝓿𝓮𝓼✨️پارت𝓟𝓪𝓻𝓽³:³🕊از ز...

عشق یک طرفه پارت ۱۱ویو اتتپش قلبم به قدری شدید بود که صدایش ...

# ✦ بی‌صدا ✦نظم، برای ا.ت حکمِ دیواری را داشت که او را از آش...

پارت ۱۸ — آخرین روز دانشگاه 🎓🌸روز فارغ‌التحصیلی بالاخره از ر...

007-پنهان در مه - پارت ۱۰۰

اینو نوشتم اما نه شبیه چیزی که خواسته شده یه سناریو عاشقانه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط