دوستی تعریف می کرد که صبح یک زمستان سرد که برف سنگینی هم

دوستی تعریف می کرد که صبح یک زمستان سرد که برف سنگینی هم آمده بود مجبور شدم به یکی از شهرهای مرکزی کشور بروم...
هوا هنوز روشن نشده بود که به پل فلزی عظیمی رسیدم...
وسط پل به ناگاه به موتوری که چراغ موتورش هم روشن نبود برخوردم...
به سمت راست گرفتم، موتوری هم به راست پیچید... چپ، موتوری هم چپ...
خلاصه موتوری لیز خورد و به حفاظ پل خورد و خودش از روی موتور پرت شد توی رودخونه...
وحشت زده و ترسیده، ماشین رو نگه داشتم و با سرعت رفتم پایین ببینم چه بر سرش اومد ،
دیدم گردن بیچاره ۱۸۰ درجه پیچیده...
با محاسبات ساده پزشکی، با خودم گفتم حتما زنده نمونده...
مایوس و ناراحت، دستم را گذاشتم رو سرم و از گرفتاری پیش آماده اندوهگین بودم...
در همین حال زیر چشمی هم نیگاش می کردم،...
باحیرت دیدم چشماش را باز کرد... گفتم این حقیقت نداره...
رو کردم بهش و گفتم سالمی...؟
با عصبانیت گفت: "په **** مثل یابو رانندگی میکنی...؟ "
با خودم گفتم این دلنشین ترین فحشی بود که شنیده بودم...
گفتم آقا تو رو خدا تکون نخور چون گردنت پیچیده....
یک دفه بلند شد گفت: چی پیچیده؟ چی میگی تو؟ هوا سرد بود کاپشنمو از جلو پوشیدم سینم سرما نخوره!
دیدگاه ها (۳)

رمان :تاوقتی که عاشقت شدم

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part17بعدم کامیار اومد دنبالمون و رفتیم رستور...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 128・⁠]⁠ᕗبغض کردم.خودمو بیشتر...

پارت ۴ (سرنوشت)

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت سیزدهمویو اتچند هفته از اون روز...

عشق پنهان در جادویی تاریک پارت ۲پرتش کردم سمت هیولا و رفتم س...

لبخند قاتلپارت⁴⁵ویو جونگ‌کوکچند ثانیه بعد، چراغ‌ها دوباره رو...

which onepart 14ویو بعد از سالن ناخنبعد از درست کردن ناخن ها...

the first lie

🔪🌀وقتی دستت برید و بهش نگفتی🌀🔪درخواستییساعت10 شبامروز  شوگا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط