چندپارتی از جیمین
چندپارتی از جیمین
The first snow
part 1
شب بود، هوای سرد زمستون پوست تو حسابی سرخ و سفید کرده بود... دستای سردت داخل جیب پالتوت... ل*ب هات پوشیده از شال... کلاه بافتی روی سرت... نگاهت رو به جلو... منتظر یار... منتظر کسی که قلبت حسابی عاشق و بی قرارشه
دقیقه ها و ثانیه ها می گذشت حتی با وجود سرمای سوزناک اون شب بازم حاضر نشده بودی نگاهت از جاده برداری... تا اینکه اومد... با همون نگاه گرم و عاشقانش... لبخند خاصش که فقط برای تو بود
رو به روت ایستاد... لبخندش پررنگ شد... دستاتو در دستاش قرار داد... به ارومی به سمت بخار دهانش برد... سعی می کرد با همون نفس های گرم و کوتاهش گرمت کنه
نگاهش کردی... همون نگاهی که همیشه دلش می لرزوند و بی قرارش می کرد... نگاهت کرد و لبخندش پررنگ تر شد
جیمین: ات عزیزم لطفا اینجوری نگام نکن، وگرنه قول نمیدم که همینجا و همین الان سالم بمونیا؟
خندیدی، میدونستی که اگر بخواد حرفاش عملی می کنه پس دستات از دستاش بیرون کشیدی و دور بازوهاش حلقه کردی
ات: خیلی بدی... منو تو این سرما تا الان منتظر گذاشتی الان هم که اومدی بازم داری منتظرم میذاری؟!
محکم بغلت کرد... یک بغل عاشقانه و گرم
جیمین: ببخشید عزیزم، اما خودت می خواستی هر طور شده اولین برف ببینی
ات: درسته، هنوزم قصدم همینه
جیمین: ای ناقلا، پس بهتره فعلا بریم یک نوشیدنی گرم بخوریم تا برف بباره، باش؟!
ات: باش عشقم
هردوتون راه افتادید... کل اون مسیر پیاده رو پر شده بود از ادمای مختلف... کاپل ها... زوج های تازه ازدواج کرده... خانواده ها... بچه ها... پیرا به همراه نوه هاشون...
همه همه به استقبال اولین برف زمستون اومده بودن درست مثل ات
وقتی این خبر تو شبکه های تلویزیون پخش شده بود... همه مشتاق اولین برف بودن، برای همین خیابون های سئول شلوغ تر از هر وقت دیگری شده بود
ادامه دارد....
The first snow
part 1
شب بود، هوای سرد زمستون پوست تو حسابی سرخ و سفید کرده بود... دستای سردت داخل جیب پالتوت... ل*ب هات پوشیده از شال... کلاه بافتی روی سرت... نگاهت رو به جلو... منتظر یار... منتظر کسی که قلبت حسابی عاشق و بی قرارشه
دقیقه ها و ثانیه ها می گذشت حتی با وجود سرمای سوزناک اون شب بازم حاضر نشده بودی نگاهت از جاده برداری... تا اینکه اومد... با همون نگاه گرم و عاشقانش... لبخند خاصش که فقط برای تو بود
رو به روت ایستاد... لبخندش پررنگ شد... دستاتو در دستاش قرار داد... به ارومی به سمت بخار دهانش برد... سعی می کرد با همون نفس های گرم و کوتاهش گرمت کنه
نگاهش کردی... همون نگاهی که همیشه دلش می لرزوند و بی قرارش می کرد... نگاهت کرد و لبخندش پررنگ تر شد
جیمین: ات عزیزم لطفا اینجوری نگام نکن، وگرنه قول نمیدم که همینجا و همین الان سالم بمونیا؟
خندیدی، میدونستی که اگر بخواد حرفاش عملی می کنه پس دستات از دستاش بیرون کشیدی و دور بازوهاش حلقه کردی
ات: خیلی بدی... منو تو این سرما تا الان منتظر گذاشتی الان هم که اومدی بازم داری منتظرم میذاری؟!
محکم بغلت کرد... یک بغل عاشقانه و گرم
جیمین: ببخشید عزیزم، اما خودت می خواستی هر طور شده اولین برف ببینی
ات: درسته، هنوزم قصدم همینه
جیمین: ای ناقلا، پس بهتره فعلا بریم یک نوشیدنی گرم بخوریم تا برف بباره، باش؟!
ات: باش عشقم
هردوتون راه افتادید... کل اون مسیر پیاده رو پر شده بود از ادمای مختلف... کاپل ها... زوج های تازه ازدواج کرده... خانواده ها... بچه ها... پیرا به همراه نوه هاشون...
همه همه به استقبال اولین برف زمستون اومده بودن درست مثل ات
وقتی این خبر تو شبکه های تلویزیون پخش شده بود... همه مشتاق اولین برف بودن، برای همین خیابون های سئول شلوغ تر از هر وقت دیگری شده بود
ادامه دارد....
- ۱.۴k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط