My professor
My professor
Part:13
با حس کردن دستی زیر رونام چشمامو باز کرد و در و برمو خوابالو و گیج نگاه کردم...
نامجون در حالی که میخواست بغلم کنه و از ماشین بیارتم بیرون گفت:
نامجون:بخواب عزیزم.
فوری کمرمو از صندلی فاصله دادم
هیزل:نه بیدارم
بدون توجه به حرفم بلندم کرد و رفت سمت خونه
نامجون:چقدر خسته اس این دخترک...کوه کندی کوچولو؟
سرمو به شونه اش تکیه دادم و چشمام بسته شد
هیزل:چند شبه درست نمیخوابم
نامجون:امشبو راحت میخوابی...پیش خان داداش..
با چشم های بسته لبخند زدم...چشمام گرم شد و بلافاصله خوابم برد...صحنه های که امشب دیدم بار ها و بار ها واسم تکرار شد...یه بار پلیس رسید...یه بار استاد،اون مرد رو کشت...یه بار همه ی آدمای محله ریختن سرش...و بار آخر اون مرد از زیر دستش در رفت و گلوی منو محکم فشار داد...با دهن خشک از خواب پریدم...همه جا ساکت بود...رو تخت بودم.
چشمامو که از گریه های امروزم ورم کرده بود رو مالش دادن...ساعتو نگاه کردم...دو نصف شب بود...از جام پاشدم آب بخورم که متوجه نوری از اتاق کار نامجون شدم...با تعجب رفتم سمت اتاق...پشت میز کار دیدمش...موهای لختش از دو طرف رو پیشونیش ریخته بود...چونه و لباشو با کف دستش پوشونده بود و متفکر و با اخم غلیظی برگه های جلوشو نگاه میکرد...روی میز به طور شلخته ای،پر از عکس تمام رخ مجرم ها،اسکن اثر انگشت،پرونده و تصاویری بود که رد قرمز خون توی اونا به چشم میخورد...
هیزل:اوپا این وقت شب داری کار میکنی ؟
نگاهم کرد و لبخند خسته ای زد...
ماژیکشو بست
نامجون:بیدارت کردم کوچولو؟
رفتم تو اتاق
هیزل:نه...خودم بیدار شدم...چرا استراحت نمیکنی داداش...باز چخبر شده
برگه ها و عکسای جلوش رو جمع کرد و تو یه پرونده ی قطور گذاشت
نامجون:بهتره نبینی...ممکنه بترسونتت
اسم پرونده رو تو دلم خوندم "تنی مونتانا"
هیزل:بازم؟
تصویر ویدیو استوپ شده ای رو توی صفحه تلویزیون دیدم که متعلق به یه دوربین مداربسته بود...کنترلو برداشت و خاموشش کرد
نامجون:اوهوم...پرونده قتله اما شواهدی دارم که نشون میده یه قتل ساده نیست و به پرونده ی دیگه وصلش میکنه.
کنارش نشستم و یهو بغلش کردم...مکثی که کرد نشون میداد از حرکتم تعجب کرده...
دستاشو دورم حلقه کرد
هیزل:میخوای دربارش حرف بزنیم عزیزم؟
نامجون:نه...همه چیو گفتم...فقط دلم برات تنگ شده...خیلی وقته ندیدمت
موهامو ناز کرد و صداشو آورد پایین تر
نامجون؛معذرت میخوام...شیش ماهه که مسئول این پرونده ام و خواب و خوراکو ازم گرفته...
هیزل:مطمئنم حلش میکنیم...مثل همیشه
نفسشو با خنده داد بیرون
نامجون :پیداش کنم خودمو بازنشسته میکنم...بدجور خستم.
هیزل:تو هیچوقت از حل کردن پرونده ها خسته نمیشی! این تموم بشه یکی دیگه رو شروع میکنی
نامجون:داداشتو خوب شناختی فسقلی
صورتمو چسبوندم به سینش
هیزل:تو تنها کسی هستی که از فسقلی گفتنش عصبانی نمیشم
کمرمو ماساژ داد
نامجون:صد سالتم بشه فسقلی من میمونی
چند دقیقه تو بغلش آرومم کرد و بعد سکوتو شکست
نامجون: حرفی که تو ماشین گفتمو فراموش نکن
هیزل:کدوم حرف؟
نامجون:شمارمو به استادت بده و حتماً بهش بگو اگر طرف خواست شکایتی چیزی رو سر کتکایی که خورده پیش بکشه،اول از همه منو خبر کنه.
یک روز بعد / راوی:
سالن استراحت دانشگاه،شامل پنجره های سرتاسری و بزرگی بود که تمام فضای سالن رو کاملا از نور صبحگاهی روشن میکردن...چند دست کاناپه ی خاکستری برای استراحت اساتید و میز های گرد و چوبی تو جاهای مختلف چیده شده بودن. مستخدم داشت به گلدونای توسی با گیاه های بلند و لجنی رنگ آب میداد
گوشه ی سالن مکان کوچیکی با کابینت های طرح چوب،کانتر،سینک،یک قهوهساز و یخچال بود...
استاد تاریخ با چهره ی خسته و جدی، تو یه صندلی نرم و راحت نشسته بود و یک کتاب تاریخی رو مطالعه میکرد.
بعضی استاد ها دور هم قهوه میخوردنو از هر دری با هم بحث میکردن...
ادامه دارد....
اگر میخونید حتما لایک کنید و کامنت بزارید💗
#فیکشن #فیک #رمان #جونگکوک
Part:13
با حس کردن دستی زیر رونام چشمامو باز کرد و در و برمو خوابالو و گیج نگاه کردم...
نامجون در حالی که میخواست بغلم کنه و از ماشین بیارتم بیرون گفت:
نامجون:بخواب عزیزم.
فوری کمرمو از صندلی فاصله دادم
هیزل:نه بیدارم
بدون توجه به حرفم بلندم کرد و رفت سمت خونه
نامجون:چقدر خسته اس این دخترک...کوه کندی کوچولو؟
سرمو به شونه اش تکیه دادم و چشمام بسته شد
هیزل:چند شبه درست نمیخوابم
نامجون:امشبو راحت میخوابی...پیش خان داداش..
با چشم های بسته لبخند زدم...چشمام گرم شد و بلافاصله خوابم برد...صحنه های که امشب دیدم بار ها و بار ها واسم تکرار شد...یه بار پلیس رسید...یه بار استاد،اون مرد رو کشت...یه بار همه ی آدمای محله ریختن سرش...و بار آخر اون مرد از زیر دستش در رفت و گلوی منو محکم فشار داد...با دهن خشک از خواب پریدم...همه جا ساکت بود...رو تخت بودم.
چشمامو که از گریه های امروزم ورم کرده بود رو مالش دادن...ساعتو نگاه کردم...دو نصف شب بود...از جام پاشدم آب بخورم که متوجه نوری از اتاق کار نامجون شدم...با تعجب رفتم سمت اتاق...پشت میز کار دیدمش...موهای لختش از دو طرف رو پیشونیش ریخته بود...چونه و لباشو با کف دستش پوشونده بود و متفکر و با اخم غلیظی برگه های جلوشو نگاه میکرد...روی میز به طور شلخته ای،پر از عکس تمام رخ مجرم ها،اسکن اثر انگشت،پرونده و تصاویری بود که رد قرمز خون توی اونا به چشم میخورد...
هیزل:اوپا این وقت شب داری کار میکنی ؟
نگاهم کرد و لبخند خسته ای زد...
ماژیکشو بست
نامجون:بیدارت کردم کوچولو؟
رفتم تو اتاق
هیزل:نه...خودم بیدار شدم...چرا استراحت نمیکنی داداش...باز چخبر شده
برگه ها و عکسای جلوش رو جمع کرد و تو یه پرونده ی قطور گذاشت
نامجون:بهتره نبینی...ممکنه بترسونتت
اسم پرونده رو تو دلم خوندم "تنی مونتانا"
هیزل:بازم؟
تصویر ویدیو استوپ شده ای رو توی صفحه تلویزیون دیدم که متعلق به یه دوربین مداربسته بود...کنترلو برداشت و خاموشش کرد
نامجون:اوهوم...پرونده قتله اما شواهدی دارم که نشون میده یه قتل ساده نیست و به پرونده ی دیگه وصلش میکنه.
کنارش نشستم و یهو بغلش کردم...مکثی که کرد نشون میداد از حرکتم تعجب کرده...
دستاشو دورم حلقه کرد
هیزل:میخوای دربارش حرف بزنیم عزیزم؟
نامجون:نه...همه چیو گفتم...فقط دلم برات تنگ شده...خیلی وقته ندیدمت
موهامو ناز کرد و صداشو آورد پایین تر
نامجون؛معذرت میخوام...شیش ماهه که مسئول این پرونده ام و خواب و خوراکو ازم گرفته...
هیزل:مطمئنم حلش میکنیم...مثل همیشه
نفسشو با خنده داد بیرون
نامجون :پیداش کنم خودمو بازنشسته میکنم...بدجور خستم.
هیزل:تو هیچوقت از حل کردن پرونده ها خسته نمیشی! این تموم بشه یکی دیگه رو شروع میکنی
نامجون:داداشتو خوب شناختی فسقلی
صورتمو چسبوندم به سینش
هیزل:تو تنها کسی هستی که از فسقلی گفتنش عصبانی نمیشم
کمرمو ماساژ داد
نامجون:صد سالتم بشه فسقلی من میمونی
چند دقیقه تو بغلش آرومم کرد و بعد سکوتو شکست
نامجون: حرفی که تو ماشین گفتمو فراموش نکن
هیزل:کدوم حرف؟
نامجون:شمارمو به استادت بده و حتماً بهش بگو اگر طرف خواست شکایتی چیزی رو سر کتکایی که خورده پیش بکشه،اول از همه منو خبر کنه.
یک روز بعد / راوی:
سالن استراحت دانشگاه،شامل پنجره های سرتاسری و بزرگی بود که تمام فضای سالن رو کاملا از نور صبحگاهی روشن میکردن...چند دست کاناپه ی خاکستری برای استراحت اساتید و میز های گرد و چوبی تو جاهای مختلف چیده شده بودن. مستخدم داشت به گلدونای توسی با گیاه های بلند و لجنی رنگ آب میداد
گوشه ی سالن مکان کوچیکی با کابینت های طرح چوب،کانتر،سینک،یک قهوهساز و یخچال بود...
استاد تاریخ با چهره ی خسته و جدی، تو یه صندلی نرم و راحت نشسته بود و یک کتاب تاریخی رو مطالعه میکرد.
بعضی استاد ها دور هم قهوه میخوردنو از هر دری با هم بحث میکردن...
ادامه دارد....
اگر میخونید حتما لایک کنید و کامنت بزارید💗
#فیکشن #فیک #رمان #جونگکوک
- ۱۹۲
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط