اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت
کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید
و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست
دیدگاه ها (۳)

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت چهارم : به محرمات علاقه و ک...

معرفی رمان

وقتی برای چهارشنبه سوری میاریشون ایران

پارت: 25 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*عصر همان روز، هوا به طرز ا...

پارت: 14 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*زین نگاهم کرد. می‌دونستم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط