#داستان_کوتاه

#داستان_کوتاه

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانی، از روان‌ پزشک پرسیدم: شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانی به بستری شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخوری، یک فنجان و یک سطل جلوی بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالی کند. من گفتم: آهان، فهمیدم. آدم عادی باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است. روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادی درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. حالا شما هم می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

#نتیجه: 1- راه حل همیشه در گزینه های پیشنهادی نیست. 2- در حل مشکل و در هنگام تصمیم گیری هدفمان یادمان نرود . در حکایت فوق هدف خالی کردن آب وان است نه استفاده از ابزار پیشنهادی 3- راه حل همیشه جلوی چشم نیست. مغز ما یک دینام هزار ولتی است که متاسفانه اکثرمان بیش از یک لامپ از آن استفاده نمی کنیم.

https://telegram.me/joinchat/BR-FQz--tfhbMHmkgvHAZA
دیدگاه ها (۱۱)

ﺑﭽـﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ،ﻭﻗﺘﯽ ﭼﺸﻢ ﻣﯿﺬﺍﺷﺘﯿﻢ،ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺗﺎ ﺻﺪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻤﺮﺩﯾﻢ،ﺩ...

تولدم مبارک

اگر تربیت " غلط " به تو آموخت کهغیرت داشتن دخالت کردن است و ...

روز ها میگذرند و من هنوز همان مترسک تنهای باغ کشاورزم.تنها.....

🎙 اپیزود ششم «نبض روان» | اتاق‌های تاریک روان«تنهایی؛ وقتی ک...

پارت ۱۹:خب فکر کنم عاشقت شدم! will l fill i love you

## فصل سوم: سکوتِ پیش از انفجارمسیر رسیدن به خانه، مثل یک کا...

فاصله یک لبخند تا جنون

《검은 마음》پارت هفتم | اولین جلسه‌ی خصوصیساعت دقیقاً چهار بود.ام...

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت سیزدهم: طوفانِ برخ...

پارت: 9 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*هوای سالنِ قدیمی مثل همیشه ...

دیدار باتو (پارت ۵)

I can be myself with himPart¹⁰⁵۱۰ دقیقه بعد..نگاهم رو بهشون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط