پیوند خون و اختیار
پیوند خون و اختیار
پارت ۶ | حقیقتی که نباید گفته میشد
صدای باران در ساختمان متروکه میپیچید.
کانگ سونگ برای چند ثانیه فقط به آت خیره ماند.
او انتظار هر کسی را داشت...
جز اون
پارک آت همیشه همینطور بود.
آرام میآمد، اما حضورش همهچیز را تغییر میداد.
آت قدمی جلو گذاشت.
ـ «منتظرم.»
سونگ نگاهش را پایین انداخت.
برای اولین بار بعد از سالها، آن مردی که هیچچیز نمیترساندش، نمیتوانست مستقیم به چشمهای آت نگاه کند.
ـ «خانم پارک...»
آت با صدایی سرد حرفش را قطع کرد.
ـ «نه. امشب من رئیس مافیا نیستم.»
سکوت.
ـ «امشب فقط دختری هستم که میخواد بدونه چرا کسی که به اون اعتماد داشت، گذشتهش رو از اون پنهان کرده.»
حرفهای آت برای لحظهای سونگ را شکست.
اما قبل از اینکه جواب بدهد، صدای قدمهایی از تاریکی آمد.
مردی که روبهروی سونگ ایستاده بود، آرام لبخند زد.
ـ «چه صحنهی زیبایی... دختر و محافظ قدیمیش.»
آت نگاهش را به سمت مرد چرخاند.
ـ «تو کی هستی؟»
مرد خندید.
ـ «کسی که سالها پیش شروع کرد... و حالا میخواد پایانش را ببینه.»
---
در همان لحظه، جونگکوک وارد ساختمان شد.
او از وقتی آت بدون محافظ رفته بود، دنبالش آمده بود.
وقتی آت او را دید، چیزی نگفت.
اما برای اولین بار...
از حضورش خوشحال شد.
جونگکوک کنار او ایستاد.
ـ «فکر کردی تنهایی میتونی همهچیز رو حل کنی؟»
آت نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ «من همیشه تنها کار کردم.»
جونگکوک آرام جواب داد:
ـ «شاید وقتشه همیشه اینطوری نباشه.»
برای چند ثانیه نگاهشان به هم گره خورد.
اما صدای خندهی مرد ناشناس، لحظه را قطع کرد.
ـ «چقدر جالب... دو نفری که قرار بود نابود شوند، حالا کنار هم ایستادهاند.»
---
مرد یک پوشه قدیمی روی میز انداخت.
ـ «میخواید حقیقت و بدونید؟»
آت پوشه را برداشت.
داخل آن، مدارکی بود که سالها پنهان شده بود.
اما چیزی که آت دید، باورکردنی نبود.
نام پدرش...
در میان اسناد مربوط به شب مرگ مادرش قرار داشت.
نفسش برای لحظهای حبس شد.
ـ «دروغه.»
مرد لبخند زد.
ـ «کاش بود.»
جونگکوک هم پرونده را نگاه کرد.
و وقتی اسم خاندان جئون را در میان همان اسناد دید، چهرهاش تغییر کرد.
پس فقط خاندان پارک نبود.
هر دو خاندان درگیر این راز بودند.
---
آت با صدایی آرام اما پر از خشم گفت:
ـ «تمام این سالها... من دنبال دشمن بیرون میگشتم.»
چشمانش روی پرونده ماند.
ـ «اما شاید دشمن، پشت میز کنار من نشسته بود.»
جونگکوک چیزی نگفت.
چون اون هم همین درد رو احساس میکرد.
---
بعد از رفتن مرد ناشناس، آت و جونگکوک در سکوت به عمارت برگشتن.
هیچکدوم حرفی نمیزدند.
تا اینکه جونگکوک ایستاد.
ـ «آت.»
او برگشت.
ـ «از این لحظه، این فقط جنگ تو نیست.»
آت نگاهش کرد.
ـ «چرا؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «چون کسی که گذشته ما رو نابود کرده، میخواد آینده ما رو هم از بین ببره.»
برای اولین بار...
آت به جای دیدن یک شریک اجباری، مردی را دید که مثل خودش زخمی بود.
اما هنوز نمیدانست...
درست همان لحظه که آن دو تصمیم گرفتند کنار هم بایستند...
یکی از بزرگترین رازهای خاندانها در حال آشکار شدن بود.
و آن راز...
نام واقعی قاتل بود.
پایان پارت ششم...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #پیوند_خون_و_اختیار #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۶ | حقیقتی که نباید گفته میشد
صدای باران در ساختمان متروکه میپیچید.
کانگ سونگ برای چند ثانیه فقط به آت خیره ماند.
او انتظار هر کسی را داشت...
جز اون
پارک آت همیشه همینطور بود.
آرام میآمد، اما حضورش همهچیز را تغییر میداد.
آت قدمی جلو گذاشت.
ـ «منتظرم.»
سونگ نگاهش را پایین انداخت.
برای اولین بار بعد از سالها، آن مردی که هیچچیز نمیترساندش، نمیتوانست مستقیم به چشمهای آت نگاه کند.
ـ «خانم پارک...»
آت با صدایی سرد حرفش را قطع کرد.
ـ «نه. امشب من رئیس مافیا نیستم.»
سکوت.
ـ «امشب فقط دختری هستم که میخواد بدونه چرا کسی که به اون اعتماد داشت، گذشتهش رو از اون پنهان کرده.»
حرفهای آت برای لحظهای سونگ را شکست.
اما قبل از اینکه جواب بدهد، صدای قدمهایی از تاریکی آمد.
مردی که روبهروی سونگ ایستاده بود، آرام لبخند زد.
ـ «چه صحنهی زیبایی... دختر و محافظ قدیمیش.»
آت نگاهش را به سمت مرد چرخاند.
ـ «تو کی هستی؟»
مرد خندید.
ـ «کسی که سالها پیش شروع کرد... و حالا میخواد پایانش را ببینه.»
---
در همان لحظه، جونگکوک وارد ساختمان شد.
او از وقتی آت بدون محافظ رفته بود، دنبالش آمده بود.
وقتی آت او را دید، چیزی نگفت.
اما برای اولین بار...
از حضورش خوشحال شد.
جونگکوک کنار او ایستاد.
ـ «فکر کردی تنهایی میتونی همهچیز رو حل کنی؟»
آت نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ «من همیشه تنها کار کردم.»
جونگکوک آرام جواب داد:
ـ «شاید وقتشه همیشه اینطوری نباشه.»
برای چند ثانیه نگاهشان به هم گره خورد.
اما صدای خندهی مرد ناشناس، لحظه را قطع کرد.
ـ «چقدر جالب... دو نفری که قرار بود نابود شوند، حالا کنار هم ایستادهاند.»
---
مرد یک پوشه قدیمی روی میز انداخت.
ـ «میخواید حقیقت و بدونید؟»
آت پوشه را برداشت.
داخل آن، مدارکی بود که سالها پنهان شده بود.
اما چیزی که آت دید، باورکردنی نبود.
نام پدرش...
در میان اسناد مربوط به شب مرگ مادرش قرار داشت.
نفسش برای لحظهای حبس شد.
ـ «دروغه.»
مرد لبخند زد.
ـ «کاش بود.»
جونگکوک هم پرونده را نگاه کرد.
و وقتی اسم خاندان جئون را در میان همان اسناد دید، چهرهاش تغییر کرد.
پس فقط خاندان پارک نبود.
هر دو خاندان درگیر این راز بودند.
---
آت با صدایی آرام اما پر از خشم گفت:
ـ «تمام این سالها... من دنبال دشمن بیرون میگشتم.»
چشمانش روی پرونده ماند.
ـ «اما شاید دشمن، پشت میز کنار من نشسته بود.»
جونگکوک چیزی نگفت.
چون اون هم همین درد رو احساس میکرد.
---
بعد از رفتن مرد ناشناس، آت و جونگکوک در سکوت به عمارت برگشتن.
هیچکدوم حرفی نمیزدند.
تا اینکه جونگکوک ایستاد.
ـ «آت.»
او برگشت.
ـ «از این لحظه، این فقط جنگ تو نیست.»
آت نگاهش کرد.
ـ «چرا؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «چون کسی که گذشته ما رو نابود کرده، میخواد آینده ما رو هم از بین ببره.»
برای اولین بار...
آت به جای دیدن یک شریک اجباری، مردی را دید که مثل خودش زخمی بود.
اما هنوز نمیدانست...
درست همان لحظه که آن دو تصمیم گرفتند کنار هم بایستند...
یکی از بزرگترین رازهای خاندانها در حال آشکار شدن بود.
و آن راز...
نام واقعی قاتل بود.
پایان پارت ششم...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #پیوند_خون_و_اختیار #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۴۴۳
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط