داستان از آنجایی شروع شد که

داستان از آنجایی شروع شد که
تو رفتی و من ماندم
و رویاهایی که فقط در حدِ رویا ماندند؛
دقیقا از عصرِ همان روز بود که دنیا عجیب عوض شد.
شاید آن روز به روی کسی نیاوردم؛
اما میتوانستم با تمامِ وجودم حس کنم دارد تکه ای از قلبم جدا میشود....
دیدگاه ها (۳)

سکوتم گر بشکند جنگلی ویران خواهد شد...

گاندی خطاب به همسرش چه زیبا نوشت:  خوبِ من ، هنر در فاصله ها...

🌑 چرا درایران طلاق عاطفی ومحضری بالاست؟؟🍂 بسیاری از مادران ا...

چیشد که عاشقت شدم؟شاید از همون روزی که فهمیدم بودنت با همه‌ی...

یه شروعِ غیرمنتظره… رمان جدید در راه است! ✨)اتفاق‌ها همیشه و...

میناب ۱۶۸اوایل جنگ از هر صدا قلبم از سینه بیرون میزد و از شد...

«سجاده‌ای.که.خالی.ماند»کاش قبل از آن رفتن، دنیا برای لحظه‌ای...

سناریو : ملکه تنجیکوپارت ۱۵یوناچند هفته از زندگی کردنم کنار ...

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝑳𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕چند ماه بعد، همه‌چیز عوض شد...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 136♡⁠。⁠)⁩همه وج...

امروز تولد بینیه:)):چانگبین عزیزم تولدت مبارک… 🤍نمی‌دونم چطو...

بعضی موسیقی‌ها، فراتر از نت و آهنگ هستند؛ آن‌ها شبیه به یک ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط