ماه من

#ماه من #

پارت ۱۰

جنگکوک گفت :


جنگکوک : لیا عزیزم دیگه داره شب میشه باید بریم خونه


لیا : آها باشه


پاشد و وسایلش رو برداشت و از مادربزرگ و پدر بزرگ خداحافظی کرد

سوار ماشین شدن و جنگکوک ماشین رو روشن کرد

لیا حوصله نداشت و خیلی خسته بود سرش گذاشت رو پنجره ی ماشین و خوابش برد

چند دقیقه ای میشد که رسیده بودن خونه و

جنگکوک به لیا نگاه می کرد و دلش نیومد

که بیدارش کنه لیا رو بلند کرد و وارد خونه شد

خدمتکارا ها هم خم شدن و جنگکوک به بالا

و در اتاق رو یکی از خدمتکار ها باز کرد و

جنگکوک وارد اتاق شد لیا رو روی تخت گذاشت


۲ ساعت بعد

لیا از خواب بیدار شد و به ساعت گوشیش نگاه

کرد و دید ساعت ۸ شب و با خودش گفت :


لیا : من اینجا چیکار میکنم اصلا کی منو آورده اینجا آه


پایان 🌷🌷


لایک و بازنشر 🌺🌺

حمایت هم کنید 🌸🌸🌸🌸
دیدگاه ها (۰)

#ماه من پارت ۹ وارد انبار شدن و یکی شروع کرد به حرف زدن گفت ...

ماه من پارت ۸لیا رو برد توی اتاق جدیدش و اسناد نصف اموالش رو...

تير عاشقی💘Part : 18*کوک توی خیابون لیا رو بغل کرد. لیا هم بع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط