A Shadow Named You

A Shadow Named You
سایه‌ای به نام تو
P.2
(روایت از زبان نویسنده)

چند ساعت قبل.

ا.ت تو اتاقش نشسته بود. هدفون تو گوشش بود و داشت به یه پلی‌لیست بی‌هدف گوش می‌داد. حتی حواسش نبود ساعت چنده. فقط دراز کشیده بود رو تخت و سقف رو نگاه می‌کرد.

تا اینکه در اتاق بدون در زدن باز شد.

پدرش بود.

ا.ت هدفون رو درآورد و نشست. از حالت صورتش فهمید که خبر خوبی نیست. پدرش معمولاً این شکلی نمی‌اومد تو اتاقش. مخصوصاً شب.

+ چی شده؟

پدرش در رو پشت سرش بست. چند ثانیه چیزی نگفت. فقط اومد نشست لبه‌ی تخت. دستاش رو گذاشت رو زانوش و سرش رو پایین انداخت.

بعد با صدای گرفته‌ای گفت:

«دیگه نمی‌تونم پسش بدم.»

ا.ت اخم کرد.

+ چی رو؟

«بدهی رو.»

سکوت افتاد.

ا.ت慢慢 نشست صاف‌تر.

+ چقدر؟

پدرش عددی گفت. عددی که باعث شد ا.ت برای چند ثانیه فقط نگاهش کنه. باورش نمی‌شد.

+ تو چطور این‌قدر بدهکار شدی؟

پدرش سرش رو بالا آورد. چشماش قرمز بود.

«یه معامله‌ی بد. بعد یه وام. بعد یه قرض دیگه برای پوشش دادن اون. خلاصه… کار به جایی رسید که دیگه دستم خالی موند.»

ا.ت نفسش رو حبس کرد.

+ خب حالا چیکار می‌خوای بکنی؟

پدرش چند لحظه طولش داد. انگار سخت بود براش که بگه.

«جونگ‌کوک… پسر اون خانواده. گفته یا همه‌ی پول رو تا فردا شب می‌خواد، یا…»

ا.ت منتظر موند.

«یا تو رو.»

ا.ت اولش چیزی نفهمید. بعد یهو قفل کرد.

+ یعنی چی من رو؟

پدرش نگاهش رو دزدید.

«ازدواج. گفته اگه باهاش ازدواج کنی، بدهی پاک می‌شه. کامل.»

ا.ت برای چند ثانیه هیچی نگفت. فقط به پدرش خیره شد. انگار منتظره که بگه شوخی کرده. ولی پدرش شوخی نمی‌کرد. صورتش جدی و خسته و شرمنده بود.

+ تو داری جدی می‌گی؟

پدرش سرش رو تکون داد.

«من تمام روز امروز رو التماس کردم. گفتم مهلت بده، گفتم هر جور دیگه‌ای تسویه می‌کنم. قبول نکرد. گفت یا پول، یا تو.»

ا.ت بلند شد. راه رفت تو اتاق. دستش رو برد تو موهاش.

+ من اسباب‌بازی نیستم که بخوای من رو بدی بابت بدهیت.

«می‌دونم.»

+ پس چرا قبول کردی؟

پدرش جواب نداد. فقط سرش رو پایین نگه داشت.

ا.ت ایستاد وسط اتاق. قلبش تند می‌زد، ولی صدایی ازش درنمی‌اومد. فقط نفس می‌کشید. سنگین.

چند دقیقه بعد پدرش بلند شد و رفت سمت در. قبل از اینکه بره بیرون، آروم گفت:

«امشب میان دنبالت.»

در بسته شد.

ا.ت همون‌جا وسط اتاق موند. هنوز ایستاده بود. هنوز داشت سعی می‌کرد این حرف‌ها رو هضم کنه.

چند ساعت بعد، دقیقاً همون شبی که بارون می‌بارید، در خونه‌شون زده شد.............
ادامه دارد..........
دیدگاه ها (۲)

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو می‌ایستدچند هفته گذشت.دوستی آنها...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶³تهیونگ با ناباوری به همه نگاه کرد.تهیون...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

(دلداده) (یک ساعت بعد )یک ساعت فقط داشتم با خودم ور میرفتم ک...

⚠️عکس عوض شده⚠️P27عروس فراری تا وقتی ا/ت بخواد حرفش رو تموم ...

سناریو سانزو پارت ۱

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

ریاکشن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط