My professor

My professor
Chapter:2
Part:58

هیزل طوری که انگار فقط جسمش تو اون مكان حضور داره ، نگاه بی حسش رو به یه نقطه ی کور دوخته بود ... که صدای کف زدن کسی باعث شد به خودش بیاد و رو به روشو نگاه کنه ...


یونگی:براوو !!!

مرد جوون و ناشناسی که دستاشو به همدیگه می کوبید از یه راه پله ی فلزی و مارپیچ پایین میومد ... و با چشمای خماری که حرص و طمع توشون موج میزد هیزل رو نگاه میکرد

یونگی:امروز برام شاه ماهی گرفتی هوسوک !

مرد، پالتوی بلند مشکی ای روی کت و شلوار گرون قیمتش پوشیده بود

مین یونگی تو یه قدمی هیزل ایستاد و مستقیم تو چشمای خسته و نگرانش نگاه کرد ...

یونگی :نترس دختر کوچولو ما روی امانتی مونتانا خش نمیندازیم ...به خوبی ازت پذیرایی میکنیم. البته فعلا !

یونگی نگاهی به مردی که کنار هیزل بود انداخت

یونگی: هوسوک ! به ایشون لباس مناسب بده ....

و بعد دوباره چشمای پر از سوال هیزل رو نگاه کرد ... و طوری که به هیزل احساس نا امنی بده، صداشو پایین تر آورد

یونگی :به هر حال اینجا یه محيط مردونه است ...باید حواسمون به سوگلی مونتانا باشه ...

هوسوک معتمد ترین بادیگارد و دست راست یونگی محسوب میشد

محافظی تیز و خطرناک که در عرض پنج ثانیه هر دو بادیگارد تهیونگ رو با خنجرش گردن زده بود ...

هوسوک سری تکون داد و هیزل رو به سمتی هدایت کرد ... اما با صدای ضعیف هیزل از حرکت ایستاد

هیزل: من چرا اینجام؟...

یونگی سیگار برگی رو فندک زد و خیره به نوک سیگار گفت:

یونگی:فعلا لباس بپوش ... کنار میایم .

پیشنهاد بدی هم نبود ... هیزل تو اون لحظات حوصله ی خودشو هم نداشت... چه برسه به لباس بلند و سنگینی که به بدنش می چسبید

تو یه کانکس کوچیک و نیمه تاریک ، چند دست پیراهن و شلوار طوسي یه شكل و یه اندازه از چوب لباسی آویزون شده بود ... به همراه چند جفت کتونی سفید ، که کوچیک ترینش دو سایز از هیزل بزرگ تر بود ...

بعد از پوشیدنشون از کانکس بیرون اومد ... با دیدن هوسوک جلوی در ترسید ... اون مرد تو نگاه اول ، آروم و کاریزماتیک به نظر میومد.

اما در اصل ، يه قاتل بالفطره بود هیکلش او نقدرام درشت نبود اما فرز و باهوش عمل میکرد و هر کسی رو فورا از پا در میورد .... ...

هیزل بدون هیچ حرفی همراه هوسوک از کانکس دور شد ... یونگی که هنوز تو همون نقطه ایستاده
بود، با نزدیک شدن هیزل، حرکت کرد ...

دختر همینطور که پشت سر یونگی قدم برمیداشت، کارگرای لابراتوار رو نگاه میکرد ...

مردایی با لباسای طوسی و ماسک ایمنی ... چیزی نزدیک به صد ، یا صد و پنجاه مرد مشغول کار بودن ... و هیزل با دیدنشون فقط به این فکر میکرد که اگر مجبور باشه پا به فرار بزاره غير ممكنه بتونه از دست این همه آدم فرار کنه ...

که با صدای یونگی رشته ی افکارش پاره شد ...

یونگی: با تعریفایی که ازت شنیده بودم توقع هوش و ذکاوت بیشتری رو داشتم. اما توام بالا بری پایین بیای یه زنی! ... و زنا همیشه ضعیف تر و ساده تر از مردان

هیزل موهای نسبتا بلند مشکی ، و براق یونگی رو از پشت نگاه کرد ....

هیزل:گناه منو پای همه ی زنا ننویس ...زنا خیلی باهوشن....اینکه من اینجوریم دلیل نمیشه بقیه هم اینجوری باشن

یونگی نیشخند صمیمانه ای زد

یونگی: خیلی خوبه که لااقل حقيقتو انکار نمیکنی.
هر احمقی جای تو بود میفهمید بازیچه ی دست مونتانا شده ... اما اون عشق ساختگی و برنامه ریزی شده ، بدجور چشماتو کور کرده بود

هیزل که داشت عصبی میشد، لباشو رو هم فشار داد و بی حرکت ایستاد.

هیزل:دنبال چی هستی؟ تو دیگه از کدوم جهنمی پیدات شد؟!

ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🩵

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۱۳)

My professor Chapter:2Part:59یونگی :من همیشه حضور داشتم کسی ...

My professor Chapter:2Part:60این دفتر همون دفتری بود که هیزل...

My professor Chapter:2Part:57انگار چیزی از نظر جونگ کوک ایرا...

My professor Chapter:2Part:56تهیونگ در حالی که وارد کارخونه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط