از پله های یک ساختمان بلند، بالا رفتم

از پله های یک ساختمان بلند، بالا رفتم
حتی،
فکر برگشت خسته ام می کرد.
تو چطور...
چطور از این همه
"دوست داشتن" برگشتی ‌!؟

پوریا_نبی_پور
دیدگاه ها (۱)

نمی توانم فراموشت کنم گرامافونیدر اعماق خاطره هاروشن مانده ا...

این بار شهریورکودتا به پا می کندمهرگان پاییز را فرا می خواند...

آغوش تو...دره ی سبزآغوش توست ؛می خواهم باز هم سقوط کنمدر پهن...

تو خوب ِ مطلقی ؛مـَن خوب ها را با تو می سنجمبدین سان بعد از ...

فروشگاه ماه

[برادر ناتنی]Part-۱۱بعد چندین دقیقه ولم کرد-به آرزوم رسیدم ب...

آن‌که رخسار تو را این همه زیبا می‌کردکاش از روز ازل فکر دل م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط