کل خاندانمون نشسته بودن. داییم بهم گفت :تو خیلی دلقکی، با

کل خاندانمون نشسته بودن. داییم بهم گفت :تو خیلی دلقکی، باید بجای میمون، تو رو میفرستادند فضا،
منم یکم اندیشه کردم و گفتم :حلال زاده به داییش میره!
یه سکوته خاصی همجارو گرفت اون لحظه!!!خخخخخ
دیدگاه ها (۳)

★ازدواج من و بابات؟...p⁴(* ساعت ۵ *)رفتم داخل رستوران...تهیو...

مهمونی خطرناکپارت=7ویو ات:بعد از اینکه کوک بهم توضیح داد یکم...

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۸

P²⁵The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

رمان تهیونگ

ساکورا : چطور؟میزوکی:هیچیساکورا: جواب رو بده میزوکی :داییم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط