تقدیم به بابابزرگم که بدجوری دلتنگی براش امونمو بریده

تقدیم به بابابزرگم که بدجوری دلتنگی براش امونمو بریده


كنار مشتی خاك
در دوردست خودم تنها نشسته ام
نوسان خاك ها شد
و خاك ها از میان انشگتانم لغزید و فرو ریخت
شبیه هیچ شده ای
چهره ات را به سردی
خاك بسپار
اوج خودم را گم كرده ام
می ترسم
از لحظه بعد و از ابن پنجره ای كه به روی احساسم گشوده شود
برگی روی فراموشی دستم افتاد : برگ اقاقیا
بوی ترانه ای گمشده می دهد بوی لالایی كه روی چهره مادرم نوسان می كند
از پمجره
غروب را به دیوار كودكی ام تماشا می كنم
بیهوده بود بیهوده بود
این دیوار روی درهای باغ سبز فرو ریخت
زنجیر طلایی بازی ها و دریچه روشن قصه ها زیر این آوار رفت
آن طرف سیاهی من پیداست
روی بام گنبدی كاهگلی ایستاده ام شبیه غمی
و نگاهم را در بخار غروب ریخته ام
روی این پله ها غمی تنها نشست
دراین دهلیز ها انتظاری سرگردان بود
من دیرین روی این شبكه های سبز سفالی خاموش شد
دیدگاه ها (۱۰)

#لینو#استری_کیدزنوزاد کوچولو همینطور که خنده ای بزرگ بر لب د...

مردی که در کنارم بود

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

پارت سوم آن شب طوفان وحشتناکی بیرون در می‌گرفت. روی تخت نشست...

بزرگترین اشتباه زندگی ام ؛آنجا بود که فکر کردم اگر کاری با ب...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل۱ پارت ۹بعد از آن پیام ناشنا...

وقتی تو رفتی، حالم بد شد. نه آن‌طور که با یک تبِ ساده چند رو...

سناریو🥂

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط