حال زمزمه و اواز ترانه شاهرخ را خواندم

حال زمزمه و اواز ترانه شاهرخ را خواندم
چشات از جنس مرغوبه چقد حال چشات خوبه... )
و دستان مادمازل را از صورتم بر داشتم و ترانه ابی را خواندم و گفتم ...
((اگه یه دست عاشق یه شب پناه من شد
فردا عذاب جاده شکنجه گاه من شد ...)) آناهیتا سکوت کرد و دستانش را در اختیارم گذاشت.در حالی که دستانش در دستانم بود دلنوشته خودم را خواندم
((با که باید گفت درد خویش را
تا کجا باید برم تشویش را ...
خسته از زندان بی زنجیر خود
من طلبکار از جهان این عشق را ...

از چه برایت بگویم از کجا شروع کنم
(برای گفتن من شعر هم به گل مانده
نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده صدا . صدا که مرحم فریاد بود زخم مرا . به پیش درد عظیم دلم خجل مانده)

از دخترانم بگویم که حتی حق ندارم با انها صحبت کنم یا ازمستی بگویم که هزاران مانع برای وصالش دارم
یا از بیماری خودم ...؟؟؟
من به این شرایط خو گرفته ام نمیدانم شاید به قول عمویم که چندی پیش از دنیا رفت و تنهاییم را دوبرابر کرد
(خودم انتخاب کرده ام.)
همیشه میگفت :
در بیشتر موارد افراد خودشان انتخاب میکنند و از دیگران طلبکار میشوند
مرتضی نکنه خودت انتخاب کردی .... مواظب باش دقت کن اگر خودت این شرایط را انتخاب کردی تغییر بده
اگر کسی بهت تحمیل کرده تحمیل کننده را بشکن حق نداری خودتو بشکنی
بعد ایه قران را میخواند که تا خودتان تغییر نکنید من تغییری ایجاد نمیکنم

نمیدادم و این ندانستن سخت مرا می آزارد
یک همکار داشتم در موسسه
به نام اقای خواجه وند همیشه میگفت من انتخاب شده ام
در چهارده ماه گذشته فقط یک باردیدمشان . دختر بزرگترم مادر را انتخاب کرد و جز تهدید و توهین و تحقیر کاری نکرد
بارها گفتم
بابا جان اختلاف منو اکرم ورای فهم توست دخالت نکن . وقتی ازدواج کردی و دو سال از زندگی مشترکت گذشت برایت خواهم گفت چرا بعد از بیست سال به این زندگی خاتمه دادم تو الان در شرایطی نیستی که درک کنی
ولی رفت و با اکرم و خاوواده اش حتی حق صحبت کردن با نرگس راهم به من ندادند.حضانت دخترانم با اکرم است و مجبور شدم پرونده اکرم و دخترانم را برای همیشه در ذهنم ببندم .باور کن وقتی هم اجازه میدادند با نرگس حرف بزنم دخترم از ترس لکنت زبان میگرفت .
جرات حرف زدن نداشت چند بار روز تعطیل تماس گرفتم و گفتم برویم پتزا بخوریم باور میکنی با لکنت زبان و ترس گفت باید برم مدرسه بابا نمیتونم بیام
یا اگر سوالی می پرسیدم کجایی و چکار میکنی میگفت صبر کن بپرسم
دخترم را سیبل کردند تا کمر مرا بشکنند اکرم میگفت دختر ها میخواهند نام خانوادگیشان را تغییر دهند . گفتم تعجب نمی کنم دختری که دو سال با کینه من و پدر و مادرم شیر خورده همین میشود . ولی باور کن همبن نرگس وقتی مرا دید بیش از یک ساعت ...
پایان قسمت ۲۵
دیدگاه ها (۰)

ولی باور کن همبن نرگس وقتی مرا دید بیش از یک ساعت در بغل من ...

داداش اکرم مرتب تهدید میکرد و میکند که هرویین در خانه میگذار...

امان از کژی ها و ناراستی ها امان از عقده هاامان از حرفهایی ک...

بلند خندیدم و گفتمنه اصلا اهل شراب نیستم اگر مطلبی هم از می ...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۵: «انت...

نمی‌فهمم نمی خواهی مرا دیگر و زین پس هان؟!نمی دانم تمام است ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط