Part14
جیمین:من..من الان چیکار کنم؟خدایا تو کاری کن ... هیونگ امید وارم منو ببخشی ات..معذرت میخوام....آقای دکتر مادر رو نجات بدید
دکتر:لطفا اینجا رو امضا کنید...
جیمین:با تردید امضا کردم و دکتر سریع رفت داخل...امید؟پوچ و نگرانی؟استرس؟ از الان نگران موقعی ام که ات بیدار بشه و نبود بچشو حس کنه....
دو روز بعد
ات:توی عمارت بودم همه جا با پارچه های سیاه پوشانده شده بود تنم لباس حریر قرمز رنگی بود از پله ها پایین رفتم رفته رفته صدای گریه ها واضح تر میشد وقتی به پایین رسیدم همرو دیدم که جمع شدن به پذیرایی مادرم رو دیدم که با جان و دل میگفت
م/ا:واییی خدااا کاش جون منو بجای بچه میگرفتی خداا
ات:با شنیدنش نا باورانه همه رو کنار زدم و به مردی که پارچه سفید توی بغلش بود رسیدم مرده بلند شد با دیدن یونگی نفسم برید با چشمای اشکی بهم زل زده بود به بغلش نگاه کروم که دخترم بغلش بود ولی با کفن سفید که یونگی به حر در اومد
یونگی:این بود مراقبت از امانتم ات؟که زنده ببری مرده تحویلم بدی؟(اشک)
ات:با حرفش برق از سرم پرید اون بچه من بود؟دختر من؟خواستم دست به بچم بزنم ولی پدر بزرگ اومد و بچه رو از بغل یونگی گرفت با پوزخند به سمت تابوت کوچیک که وسط پذیرایی بود رفت و بچرو توی اون گذاشت می..میخواست بچمو خفه کنه... نه نه نمیزارم با چشم های اشکی به دستش دوئدمو کنارش زدم در تابوت رو کنار زدم و جسم سرد و بی جون دخترمو بغلم گرفتم دخترم چرا نفس نمیکشید چرا گریه نمیکرد چرا پوست سفیدش سیاه بود با زجه کنان به یونگی نگاه کردم و بعد به پدر بزرگ یونگی رو زانو فرود اومده بود و بی حس به زمین خیره بود و اون شیطانی با پوزخند نگاهم میکرد چنان دادی کشیدم که پرنده ها از روی درخت ها بلند شدن با جیغ و داد گریه میکردم و تن سرد دخترم رو به آغوش میکشیدم با حس درد شدید قلبم چشامو باز کردم که بالا سرم دکترارو دیدم و بعدش جیمین که پشت پنجره داشت مثل چی گریه میکرد
ات:بچم؟بچم؟
کنان چشامو بستم و دیگه چیزی نفهمیدم تا که...
جیمین:ات دو روز بود بهوش نمیومده بود و این بیشتر نگرانم میکرد بعد از تحقیقات پلیس فهمیدم قصد جونش رو داشتن گفتم تا تحتوشو در بیارن از پنچره به ات نگاه میکردم که تلفنم زنگ خورد
+بله(بغض)
-هیونگ؟خوبی؟(نگران)
+تهیونگا.. من توی بیمارستانم!(گریه!)
-چیییی ...چیزیت شده؟(استرس و نگران)
+من نه ولی امانت های هیونگ....نتونستم تهیوننگ..!(اشک شدید)
- چیداری میگی الان کجایی من توی فرانسم
+توی بیمارستان......................(گفتن محل)
جیمین:وقتی گوشی رو قطع کردم ناگهان دیدم دکتر ها دارن به سمت اتاق ات میدوئیدن بلند شدم خواستم برم داخل اتاق ولی نزاشتن با شوک و نگرانی به ات از پشت پنچره که داشت سعی برای بینظم کردن خط های صاف شده میکردن نگاه میکردم قلبم رو حس نمی کردم من... نتونستم از امانت های هیونگ مراقبت کنم من....چی کار کردممممممم(داد و گریه شدید)
خدااا لعنتت کنه عوضییی ....چرااا...چرا باید این کارو باهاش میکردی.... نهه.. اتتت ...خواهش میکنم برگرد... یونگی بدون تو میمیره...(گریهه های پی در پی)
&وقتی ضربان ات برگشت جیمین خوشحال شد و وقتی ات بهش نگاه کرد امید رفتش برگشت ولی با دوباره بیهوش شدن ات ترسی به دلش افتاد دکترا بیرون اومدن که تهیونگ هم رسید
جیمین:چیشده چرا یهو ایست قلبی کرد!
دکترا:شوک عصبی و حمله قلبی بهش دست داده بود وقتی به هوش اومد سوراغ بچشو میگرفت
دکتر:لطفا اینجا رو امضا کنید...
جیمین:با تردید امضا کردم و دکتر سریع رفت داخل...امید؟پوچ و نگرانی؟استرس؟ از الان نگران موقعی ام که ات بیدار بشه و نبود بچشو حس کنه....
دو روز بعد
ات:توی عمارت بودم همه جا با پارچه های سیاه پوشانده شده بود تنم لباس حریر قرمز رنگی بود از پله ها پایین رفتم رفته رفته صدای گریه ها واضح تر میشد وقتی به پایین رسیدم همرو دیدم که جمع شدن به پذیرایی مادرم رو دیدم که با جان و دل میگفت
م/ا:واییی خدااا کاش جون منو بجای بچه میگرفتی خداا
ات:با شنیدنش نا باورانه همه رو کنار زدم و به مردی که پارچه سفید توی بغلش بود رسیدم مرده بلند شد با دیدن یونگی نفسم برید با چشمای اشکی بهم زل زده بود به بغلش نگاه کروم که دخترم بغلش بود ولی با کفن سفید که یونگی به حر در اومد
یونگی:این بود مراقبت از امانتم ات؟که زنده ببری مرده تحویلم بدی؟(اشک)
ات:با حرفش برق از سرم پرید اون بچه من بود؟دختر من؟خواستم دست به بچم بزنم ولی پدر بزرگ اومد و بچه رو از بغل یونگی گرفت با پوزخند به سمت تابوت کوچیک که وسط پذیرایی بود رفت و بچرو توی اون گذاشت می..میخواست بچمو خفه کنه... نه نه نمیزارم با چشم های اشکی به دستش دوئدمو کنارش زدم در تابوت رو کنار زدم و جسم سرد و بی جون دخترمو بغلم گرفتم دخترم چرا نفس نمیکشید چرا گریه نمیکرد چرا پوست سفیدش سیاه بود با زجه کنان به یونگی نگاه کردم و بعد به پدر بزرگ یونگی رو زانو فرود اومده بود و بی حس به زمین خیره بود و اون شیطانی با پوزخند نگاهم میکرد چنان دادی کشیدم که پرنده ها از روی درخت ها بلند شدن با جیغ و داد گریه میکردم و تن سرد دخترم رو به آغوش میکشیدم با حس درد شدید قلبم چشامو باز کردم که بالا سرم دکترارو دیدم و بعدش جیمین که پشت پنجره داشت مثل چی گریه میکرد
ات:بچم؟بچم؟
کنان چشامو بستم و دیگه چیزی نفهمیدم تا که...
جیمین:ات دو روز بود بهوش نمیومده بود و این بیشتر نگرانم میکرد بعد از تحقیقات پلیس فهمیدم قصد جونش رو داشتن گفتم تا تحتوشو در بیارن از پنچره به ات نگاه میکردم که تلفنم زنگ خورد
+بله(بغض)
-هیونگ؟خوبی؟(نگران)
+تهیونگا.. من توی بیمارستانم!(گریه!)
-چیییی ...چیزیت شده؟(استرس و نگران)
+من نه ولی امانت های هیونگ....نتونستم تهیوننگ..!(اشک شدید)
- چیداری میگی الان کجایی من توی فرانسم
+توی بیمارستان......................(گفتن محل)
جیمین:وقتی گوشی رو قطع کردم ناگهان دیدم دکتر ها دارن به سمت اتاق ات میدوئیدن بلند شدم خواستم برم داخل اتاق ولی نزاشتن با شوک و نگرانی به ات از پشت پنچره که داشت سعی برای بینظم کردن خط های صاف شده میکردن نگاه میکردم قلبم رو حس نمی کردم من... نتونستم از امانت های هیونگ مراقبت کنم من....چی کار کردممممممم(داد و گریه شدید)
خدااا لعنتت کنه عوضییی ....چرااا...چرا باید این کارو باهاش میکردی.... نهه.. اتتت ...خواهش میکنم برگرد... یونگی بدون تو میمیره...(گریهه های پی در پی)
&وقتی ضربان ات برگشت جیمین خوشحال شد و وقتی ات بهش نگاه کرد امید رفتش برگشت ولی با دوباره بیهوش شدن ات ترسی به دلش افتاد دکترا بیرون اومدن که تهیونگ هم رسید
جیمین:چیشده چرا یهو ایست قلبی کرد!
دکترا:شوک عصبی و حمله قلبی بهش دست داده بود وقتی به هوش اومد سوراغ بچشو میگرفت
- ۳۵.۷k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط