زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
- حافظ -
دیدگاه ها (۳)

در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا، زیرا هر آنچه زیباست ه...

خوشبختی یعنی...در خاطر کسی ماندگار هستی....که لحظه های نبودن...

گاهی نه گریه آرامت میکند و نه خندهنه فریاد آرامت میکند و نه ...

می گویند از تـو ننویسم !در خون من گردهمایی لبخند های تو بر پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط