Fatima

Fatima
یه شب که ترس از دست دادنش افتاده بود به جونم،
بهش گفتم خیلی میترسم رویاهام باهات خواب بمونه..
گفت نامردترینم اگه تعبیر نکنم همه رو برات...

کاری به این ندارم که رفت :)
فقط میخوام بگم اون شب حال دلم بخاطر حرفش خیلی خوب بود خیلیی.... :)💔
دیدگاه ها (۸)

Fatimaمیدونم دوسم داره ومیدونه دوسش دارماینم میدونیم که نمیت...

Fatimaزندگیه دیگه؛گاهی خسته ت میکنه، خیلی خسته ت میکنه؛اونقد...

Fatimaنشسته بود در نورِ آبی اتاقنورِکم رنگِ آبی،روی پوستش اف...

...Fàťîmã🗣 اگه دنیاتون به اون قشنگی که میخواید نیست،اگه دستا...

the hardeat way ۸

نام رمان :اعتراف

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط