سکسکه ام گرفته بود...

سکسکه ام گرفته بود...

گفتم: مرا بترسان...

دستانم را رها کرد...

نفسم بند آمد!
دیدگاه ها (۴)

به سر زلف تسلی نتوان كرد مرا دست گستاخ مرا بند قبا می‌بايد#ب...

پادشاهی درویشی رابه زندان انداختنیمه شب خواب دید که بیگناه ا...

دل بریدم ز غمی که مرا با غم آشنا کرداز همدردی که مرا میان در...

پارت ۱۳ — «نقشه‌ی دستپاچه‌کننده»صبح هنوز کامل شروع نشده بود ...

با دستانت،تلی که از گل های رنگ چشمانم درست کرده بودی را بر س...

تا وقتی فراموش شوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط