Whispering of death:۱
Whispering of death:۱
نجوای مرگ
ایولینا بلر
درِ ماشین برایم باز میشود و من قدم بر زمینِ باغ بزرگ عمارت «تهیونگ» میگذارم؛ نمیشود گفت عمارت، بیشتر شبیه به قصری بزرگ است. به عمارت خیره میشوم؛ بسیار زیبا و با معماری کلاسیک طراحی شده است.
پنجرههای بزرگ، نور طلایی عصرگاهی را بازتاب میدهند. پاهایم را روی کاشیها میگذارم، اما لحظهای مکث میکنم. چیزی عجیب است... این عمارت بیش از حد در سکوت فرو رفته است؛ نه از آن سکوتهای آرامبخش، بلکه حسی ترسآور در دل انسان مینشاند. با دستم موهایم را مرتب میکنم؛ فکر کنم زیادی دارم به آن فکر میکنم، شاید به خاطر سردردم است. وارد عمارت میشوم و خدمتکاران همگی به من تعظیم میکنند. بسیار عجیب هستند! دخترهایی که همقد هم هستند و مانند یک عروسک با لباس خدمتکاری، موهای بلند و آن ماسک توری که روی صورتشان است، ایستادهاند. کمی متعجب میشوم اما خود را جمعوجور میکنم؛ هوم، سلیقه جالبی دارد.
یکی از آن خدمتکارها جلو میآید، تعظیمی کوتاه میکند و با دستانِ دستکشپوشش اشاره میکند که دنبالش بروم.
در نگاه اول، خانه بسیار زیباست؛ سقفهای بلند که با گچبریهای هنرمندانه و قدیمی طراحی شده و پرندههایی روی سقف نقش بسته است. پنجرههای عظیم، نور عصرگاهی را به داخل میکشند و بر کفپوشهای چوبی میتابانند؛ اما زیر این همه زیبایی، حسِ «زنده بودن» وجود ندارد. این سکوتِ مطلق واقعاً دارد آزارم میدهد. خیلی خستهام... حتماً برای آن است.
تنها صدایی که در کل خانه میپیچد، صدای پاشنه بلند کفشهای من است که بر کفپوشهای چوبی میکوبد؛ دخترِ خدمتکار اما در راه رفتنش هیچ صدایی ندارد.
متوجه میشوم اتاق او در مرکز خانه است. درها باز میشوند؛ کیم تهیونگ، مشتری جدیدم و صاحب عمارت، پشت میز چوبی بزرگی که پیداست هزینه زیادی بابتش پرداخت شده، نشسته است. پشت سرش پنجرهای قرار دارد که نور را عبور میدهد و به همین دلیل، سایه، بیشترِ صورتش را جز لبخندش در بر گرفته است؛ لبخندی رسمی، زیبا و آکنده از ادب. تهیونگ برخاست؛ آهسته، بدون عجله—مثل کسی که زمان را کاملاً در مشت دارد.
«خانم بلر.» صدایش آرام، اما تهی و سرد بود.
چشمانش را روی خودم حس میکنم؛ نه مانند یک میزبان، بلکه مانند کسی که چیزی را ارزیابی و حساب میکند. تهیونگ کمی جلو میآید و من نیز جلوتر میروم. میگوید: «از اینکه دعوتم را پذیرفتید خوشحالم؛ افراد کمی حاضر هستند در این عمارت بمانند.»
بله، البته که افراد کمی حاضر هستند! وقتی به من گفته شد کیم تهیونگ درخواست یک مشاور عالی برای یکی از خدمتکارانش داده که بعد از ورود یک قاتل به خانهاش دچار ضربه روحی شده، کلِ دخترها و پسرها برای اینکه چه کسی میخواهد چندین ماه در آن عمارت زندگی کند، با هم رقابت میکردند. گاهی فکر میکردم حتی حاضرند برای این کار همدیگر را بکشند؛ او مردی زیبا، محترم، ثروتمند و محبوب بود. ولی دقیقاً همین موضوع باعث میشود فاصلهام را با او حفظ کنم.
«شما مرد محترمی هستید جناب کیم.»
لحظهای گذشت؛ لحظهای که بهوضوح از آن لذت نمیبردم.
«جزئیات پرونده را در اختیارتان میگذارم و همچنین محل اقامت شما در خانه را...»
نجوای مرگ
ایولینا بلر
درِ ماشین برایم باز میشود و من قدم بر زمینِ باغ بزرگ عمارت «تهیونگ» میگذارم؛ نمیشود گفت عمارت، بیشتر شبیه به قصری بزرگ است. به عمارت خیره میشوم؛ بسیار زیبا و با معماری کلاسیک طراحی شده است.
پنجرههای بزرگ، نور طلایی عصرگاهی را بازتاب میدهند. پاهایم را روی کاشیها میگذارم، اما لحظهای مکث میکنم. چیزی عجیب است... این عمارت بیش از حد در سکوت فرو رفته است؛ نه از آن سکوتهای آرامبخش، بلکه حسی ترسآور در دل انسان مینشاند. با دستم موهایم را مرتب میکنم؛ فکر کنم زیادی دارم به آن فکر میکنم، شاید به خاطر سردردم است. وارد عمارت میشوم و خدمتکاران همگی به من تعظیم میکنند. بسیار عجیب هستند! دخترهایی که همقد هم هستند و مانند یک عروسک با لباس خدمتکاری، موهای بلند و آن ماسک توری که روی صورتشان است، ایستادهاند. کمی متعجب میشوم اما خود را جمعوجور میکنم؛ هوم، سلیقه جالبی دارد.
یکی از آن خدمتکارها جلو میآید، تعظیمی کوتاه میکند و با دستانِ دستکشپوشش اشاره میکند که دنبالش بروم.
در نگاه اول، خانه بسیار زیباست؛ سقفهای بلند که با گچبریهای هنرمندانه و قدیمی طراحی شده و پرندههایی روی سقف نقش بسته است. پنجرههای عظیم، نور عصرگاهی را به داخل میکشند و بر کفپوشهای چوبی میتابانند؛ اما زیر این همه زیبایی، حسِ «زنده بودن» وجود ندارد. این سکوتِ مطلق واقعاً دارد آزارم میدهد. خیلی خستهام... حتماً برای آن است.
تنها صدایی که در کل خانه میپیچد، صدای پاشنه بلند کفشهای من است که بر کفپوشهای چوبی میکوبد؛ دخترِ خدمتکار اما در راه رفتنش هیچ صدایی ندارد.
متوجه میشوم اتاق او در مرکز خانه است. درها باز میشوند؛ کیم تهیونگ، مشتری جدیدم و صاحب عمارت، پشت میز چوبی بزرگی که پیداست هزینه زیادی بابتش پرداخت شده، نشسته است. پشت سرش پنجرهای قرار دارد که نور را عبور میدهد و به همین دلیل، سایه، بیشترِ صورتش را جز لبخندش در بر گرفته است؛ لبخندی رسمی، زیبا و آکنده از ادب. تهیونگ برخاست؛ آهسته، بدون عجله—مثل کسی که زمان را کاملاً در مشت دارد.
«خانم بلر.» صدایش آرام، اما تهی و سرد بود.
چشمانش را روی خودم حس میکنم؛ نه مانند یک میزبان، بلکه مانند کسی که چیزی را ارزیابی و حساب میکند. تهیونگ کمی جلو میآید و من نیز جلوتر میروم. میگوید: «از اینکه دعوتم را پذیرفتید خوشحالم؛ افراد کمی حاضر هستند در این عمارت بمانند.»
بله، البته که افراد کمی حاضر هستند! وقتی به من گفته شد کیم تهیونگ درخواست یک مشاور عالی برای یکی از خدمتکارانش داده که بعد از ورود یک قاتل به خانهاش دچار ضربه روحی شده، کلِ دخترها و پسرها برای اینکه چه کسی میخواهد چندین ماه در آن عمارت زندگی کند، با هم رقابت میکردند. گاهی فکر میکردم حتی حاضرند برای این کار همدیگر را بکشند؛ او مردی زیبا، محترم، ثروتمند و محبوب بود. ولی دقیقاً همین موضوع باعث میشود فاصلهام را با او حفظ کنم.
«شما مرد محترمی هستید جناب کیم.»
لحظهای گذشت؛ لحظهای که بهوضوح از آن لذت نمیبردم.
«جزئیات پرونده را در اختیارتان میگذارم و همچنین محل اقامت شما در خانه را...»
- ۱.۱k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط