۸۷
فرودگاه اینچئون،
هوا ملایم،
و تیم،
با لباسهای رسمی،
از هواپیما پیاده شدن.
پدر و مادرها منتظر بودن،
با اشک،
با آغوش،
با لبخندهایی که از دل سالها دلتنگی میاومدن.
چند روز بعد،
یه مراسم باشکوه توی سالن مرکزی سئول برگزار شد.
برای یوری و تهیونگ—
نه فقط بهخاطر عشقشون،
بهخاطر افسانهای که ساختن.
نورها خاموش شدن.
موزیک شروع شد.
و وسط صحنه،
یوری با لباس بلند مشکی،
تهیونگ با کت سفید،
شروع کردن به رقصیدن.
رقصی که نه از تکنیک،
از دل بود.
از خاطره،
از زخم،
از بوسههایی که توی شبهای پاریس زده شده بودن.
همه ساکت بودن.
فقط نگاه میکردن.
چون این رقص،
یه روایت بود—
روایت زنی که از مرگ برگشت،
و مردی که از عشق،
یه سپر ساخت.
---
۱۱ فوریه ۲۰۲۳ ، ساعت ۲۱:۰۱
توی این ۶ ماه،
تیم توی کره موندن.
ماموریتهای سبک،
پر سود،
بدون خون،
با دقت،
با لبخند.
یوری و تهیونگ،
یه خونهی جدید خریدن،
با پنجرهای رو به کوه،
با آشپزخونهای که توش نون تازه پخته میشد،
و با شبهایی که توش فقط بغل بود،
نه نقشه.
دورهمیها،
خندهها،
و حتی سفرهای کوتاه به جزیرهی ججو،
همه توی این ۶ ماه جا گرفتن.
شب بود.
بارون آروم میبارید.
هوا سرد،
و یوری و تهیونگ،
توی آشپزخونه،
داشتن ظرفها رو میشستن.
آب پاشید،
خنده کردن،
خیس شدن.
یوری گفت:
بیا وان رو پر کنیم.
آب داغ،
کف،
و یه شب آروم.
ــ فقط اگه قول بدی بحث نکنیم دربارهی رمزهای جدید.
یوری خندید،
و گفت:
+ نه.
امشب،
فقط دربارهی خودمون صحبت میکنم.
وان پر شد.
آب داغ،
کف سفید،
و نور شمع.
هردو رفتن توی وان.
آروم،
بیصدا،
با نفسهایی که توی هم گره خوردن.
+ فکر میکنی وقتشه؟
برای یه بچه؟
برای یه زندگی جدید؟
ــ ما از دل نقشهها،
از دل خون،
از دل سایهها رد شدیم.
اگه قراره یه بچه داشته باشیم،
اون باید از عشق ساخته بشه،
نه از ترس.
+ پس امشب،
شروع کنیم.
نه فقط برای ساختن یه بچه،
برای ساختن یه نسل جدید—
نسلی که عشق رو ادامه بده .
😃😃😃
صبح شده بود.
بارون قطع شده بود،
ولی هوا هنوز خنک بود.
پنجرهها بخار گرفته بودن،
و نور خاکستری آروم از لای پردهها میتابید.
یوری، با حولهای دور خودش،
کنار پنجره ایستاده بود،
با موهای نمدار،
و چشمهایی که هنوز برق داشتن—
نه از شب،
از امید.
تهیونگ، با تیشرت ساده،
با لیوان قهوه،
اومد کنارش ایستاد.
ــ فکر میکنی دیشب،
یه زندگی شروع شد؟
یوری لبخند زد،
آروم،
با صدایی که مثل زمزمهی صبح بود.
+ نمیدونم.
ولی اگه نشده باشه،
حداقل یه تصمیم شروع شد.
و اون،
از همهچی مهمتره.
ــ من آمادهام.
نه فقط برای پدر شدن،
برای ساختن یه خونهای که توش،
بچهمون بتونه بدون ترس بزرگ بشه.
یوری برگشت،
دستش رو گذاشت روی سینهی تهیونگ،
و گفت:
+و من،
اگه یه روز بچهمون ازم بپرسه عشق یعنی چی،
فقط یه چیز میگم:
اسم تو.
هوا ملایم،
و تیم،
با لباسهای رسمی،
از هواپیما پیاده شدن.
پدر و مادرها منتظر بودن،
با اشک،
با آغوش،
با لبخندهایی که از دل سالها دلتنگی میاومدن.
چند روز بعد،
یه مراسم باشکوه توی سالن مرکزی سئول برگزار شد.
برای یوری و تهیونگ—
نه فقط بهخاطر عشقشون،
بهخاطر افسانهای که ساختن.
نورها خاموش شدن.
موزیک شروع شد.
و وسط صحنه،
یوری با لباس بلند مشکی،
تهیونگ با کت سفید،
شروع کردن به رقصیدن.
رقصی که نه از تکنیک،
از دل بود.
از خاطره،
از زخم،
از بوسههایی که توی شبهای پاریس زده شده بودن.
همه ساکت بودن.
فقط نگاه میکردن.
چون این رقص،
یه روایت بود—
روایت زنی که از مرگ برگشت،
و مردی که از عشق،
یه سپر ساخت.
---
۱۱ فوریه ۲۰۲۳ ، ساعت ۲۱:۰۱
توی این ۶ ماه،
تیم توی کره موندن.
ماموریتهای سبک،
پر سود،
بدون خون،
با دقت،
با لبخند.
یوری و تهیونگ،
یه خونهی جدید خریدن،
با پنجرهای رو به کوه،
با آشپزخونهای که توش نون تازه پخته میشد،
و با شبهایی که توش فقط بغل بود،
نه نقشه.
دورهمیها،
خندهها،
و حتی سفرهای کوتاه به جزیرهی ججو،
همه توی این ۶ ماه جا گرفتن.
شب بود.
بارون آروم میبارید.
هوا سرد،
و یوری و تهیونگ،
توی آشپزخونه،
داشتن ظرفها رو میشستن.
آب پاشید،
خنده کردن،
خیس شدن.
یوری گفت:
بیا وان رو پر کنیم.
آب داغ،
کف،
و یه شب آروم.
ــ فقط اگه قول بدی بحث نکنیم دربارهی رمزهای جدید.
یوری خندید،
و گفت:
+ نه.
امشب،
فقط دربارهی خودمون صحبت میکنم.
وان پر شد.
آب داغ،
کف سفید،
و نور شمع.
هردو رفتن توی وان.
آروم،
بیصدا،
با نفسهایی که توی هم گره خوردن.
+ فکر میکنی وقتشه؟
برای یه بچه؟
برای یه زندگی جدید؟
ــ ما از دل نقشهها،
از دل خون،
از دل سایهها رد شدیم.
اگه قراره یه بچه داشته باشیم،
اون باید از عشق ساخته بشه،
نه از ترس.
+ پس امشب،
شروع کنیم.
نه فقط برای ساختن یه بچه،
برای ساختن یه نسل جدید—
نسلی که عشق رو ادامه بده .
😃😃😃
صبح شده بود.
بارون قطع شده بود،
ولی هوا هنوز خنک بود.
پنجرهها بخار گرفته بودن،
و نور خاکستری آروم از لای پردهها میتابید.
یوری، با حولهای دور خودش،
کنار پنجره ایستاده بود،
با موهای نمدار،
و چشمهایی که هنوز برق داشتن—
نه از شب،
از امید.
تهیونگ، با تیشرت ساده،
با لیوان قهوه،
اومد کنارش ایستاد.
ــ فکر میکنی دیشب،
یه زندگی شروع شد؟
یوری لبخند زد،
آروم،
با صدایی که مثل زمزمهی صبح بود.
+ نمیدونم.
ولی اگه نشده باشه،
حداقل یه تصمیم شروع شد.
و اون،
از همهچی مهمتره.
ــ من آمادهام.
نه فقط برای پدر شدن،
برای ساختن یه خونهای که توش،
بچهمون بتونه بدون ترس بزرگ بشه.
یوری برگشت،
دستش رو گذاشت روی سینهی تهیونگ،
و گفت:
+و من،
اگه یه روز بچهمون ازم بپرسه عشق یعنی چی،
فقط یه چیز میگم:
اسم تو.
- ۳.۴k
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط