رمان بغلی من

رمان بغلی من

پارت ۱۸۰و۱۸۱و۱۸۲و۱۸۳

... فردا ...
دیانا: از خواب پاشدم با ندیدن ارسلان دلم ریخت با صدای بلند اسمشو صدا زدم دریق از یه صدای کوچیک اشکام باهم مسابقه گذاشته بودن یکی پس از دیگری پایین میریختن مامان و صدا زدم
لیلا:جانم دخترم چیشده مادر چرا گریه میکنی
دیانا: با هق هق گفتم ارسلان نیست
لیلا:قربونت برم شاید رفته بیرون کاری انجام بده بزار بهش زنگ بزنم ( دستگاه مورد نظر خاموش می باشد)
دیانا: دیدی روی زمین نشستم و با صدایی بلند گریه کردم و اسمشو آروم زیره لبم زمزمه میکردم ارسلان ارسلان صدای گریه ام بیش از حد بالا بالا بود همه دورم جمع بودن و هرکسی سعی داشت یه جوری آرومم کنه
رضا:دیانا خانم گریه نکنین ارسلان که نرفته بمیره زود میاد
ارغوان: رضا تو ببند عزیزم ارسلان میاد حتمی شارژ گوشیش تموم شده تازه متوجه کاغذی کنار تخت شدم
ارسلان: قربونت برم ببخشید که نمیتونم ازت خدافظی کنم طاقت دیدن اشکاتو ندارم طاقت با بغض حرف زناتو ندارم دور سرت برم نمیدونم کی میتونم دوباره ببینمت اما اگر یه روز از عمرمم مونده باشه برمیگردم پیشت فدای چشات بشم دلم برات خیلی تنگ میشه.... ارسلان..
دیانا: برگه رو توی دستم به سینه ام چسبودم و بلند گریه کردم از پله ها به پایین رفتم که سرم گیج رفت برای حفظ تعادل میله رو گرفتم اما روی زمین افتادم چشام سیاهی رفت و تاریکی فقط آخرین بار صدای جیغ ارغوان زندایی. زندایی کردن های علی و شنیدم
.... ....
لیلا: دختر خوبی
دیانا: با درد چشامو باز کردم با چشای اشکی علی مواجه شدم چشاش کمی شبیه ارسلان بود شاید این باعث می‌شد بعضی وقت ها فکر کنم هست با دیدن دختری که کنار ارغوان تعجب کردم اون کی بود تو
....:عزیزم حالت خوبه
دیانا: شما
...:من المیرام البته شما منو نمیشناسی( جاسوس ارسلان وارد میشود🤣)
دیانا: نمیدونم چرا حس خوبی پیدا کردم با چشام دنبال کسی میگشتم که تازه فهمیدم دلیل حال بدیم چی بود دوباره به گریه افتاد
علی:زندایی جونم تروخدا گریه نکن
دیانا: بلند تر گریه کردم و تو آغوشی فرو رفتم اون دختر یا المیرا کی بود چرا حس خوبی بهش داشتم
ليلا: خانم پرستار یه آرامبخش بهش بزنید لطفا حالش اصلا خوب نیست
المیرا: آقا ارسلان خانومت رو تخت بیمارستانه
ارسلان: یعنی چی
المیرا:برای چی انقدر زود رفت هان مگه دوسش نداری باید برگردی
ارسلان: تو که میدونی چیشده چرا رفتم اون تموم زندگیه منع حالش چطوره
المیرا: به لطف شما عالی دختر بیچاره چشاش شده کاسه خون چطور دلت اومد
ارسلان: عربده کشیدم بس کن
المیرا: از پله ها فتاده
ارسلان: چیزیش نشده
المیرا: بد تر از اینکه دلش شکسته باشه ؟
ارسلان: آتیشم نزن المیرا اینجوری نگو من قد جونم دوسش دارم
المیرا:پس برگرد
ارسلان: تو فقط یه چیزی از ماجرا میدونی نه خیلی از کل داستان
المیرا: اوکی ولی آقا ارسلان اینو بدون که......
دیدگاه ها (۱)

رمان بغلی من پارت ۱۸۴و۱۸۵و۱۸۶و۱۸۷ارسلان: درست حرف بزن المیرا...

رمان بغلی من پارت۱۷۶و۱۷۷و۱۷۸و۱۷۹دیانا: اذیتم نکن بزارم زمینا...

رمان بغلی من پارت ۱۷۳و۱۷۴و۱۷۵دیانا: لبخندی بهش زدم لیلا:بیا ...

رمان بغلی من پارت ۱۵۳و۱۵۴و۱۵۵و۱۵۶رضا: خوب من بعداً زنگ میزنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط