جمعه ها نزدیکم بمان

جمعه ها نزدیکم بمان.
یک هفته تمام مینشینم خیره به تقویم روی دیوار. روزها را میشمارم تا جمعه شود که وعده دیدارم با توست.
صبح با شادی از خواب بیدار میشوم بهترین لباس هایم را میپوشم. سر راه شاخه گلی میگیرم خرمایی برای خیرات.
شیشه آبی برای شستن سنگ های خانه ات.
ریزه سنگی پیدا میکنم انقدر میکوبم به خانه ات تا بیدار شوی.
جمعه ها شادم انگار تویی در من جامانده انگار تو ظهور کرده ای.
جمعه ها خبری از دلتنگی نیست...
ولی کیست که از غصه غروب جمعه آزاد باشد. رفتنت هر هفته تکرار میشود کاش میماندی کاش انقدر خورشید داشتم تا جمعه را برای هر دویمان نگه میداشتم.
باز مثل تمام این سالهای ندیدنت دلتنگت میشوم و روبروی تقویم مینشینم تا باز به وعده دیدار برسم...
دیدگاه ها (۲۸)

مهربانمچگونه ازدلتنگیهایم بگویمچگونه تلخی و درد بی تو شکستن ...

اولین باران بهاری را نبودیمگر نگفتی خودت را به اولین شکوفه ی...

غم انگیز ترین حالت رفتن را فقط در تو دیده امآنچنان رفتی که ح...

عجیب خسته ام...هنوز کابوس رفتنت را بیدار نشده امبا وجود این ...

24:Amityville Horror Houseخانه‌ی ترسناک امیتویلنگاهی خیره به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط