کاروان را دریاب...

کاروان را دریاب...
برسردوش عمو...
آن سه ساله دختر...
دست ها راگره انداخته برموی عمو،
زیرلب میگوید:
عمرکوتاه رقیه به فدای خم گیسوی عمو...
دیدگاه ها (۱)

شاید هیچ‌وقت دختری نداشته باشم که موهایش را آرام شانه بزنم، ...

چهار روز از تولدت میگذرد..ولی تصمیم بر آن شد که در کنار خانو...

🖤 پارت ۳۰ | «نامه»لانا پاکت را برداشت.داخلش فقط یک کاغذ بود....

رمان تهکوک

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط