برای آرزوهای محال خویش می‌گریم

برای آرزوهای محال خویش می‌گریم
اگر اشکی نمانَد، در خیال خویش می‌گریم

شب دل کندنت می‌پرسم آیا بازمی‌گردی؟
جوابت هرچه باشد، بر سوأل خویش می‌گریم

نمی‌دانم چرا اما به قدری دوستت دارم
که از بیچارگی گاهی به حال خویش می‌گریم

اگر جنگیده بودم، دستِ‌کم حسرت نمی‌خوردم
ولی من بر شکست بی‌جدال خویش می‌گریم

به گردم حلقه می‌بندند یاران و نمی‌دانند
که من چون شمع هرشب بر زوال «خویش» می‌گریم

نمی‌گریم برای عمر از کف رفته‌ام، اما
به حال آرزوهای محال خویش می‌گریم
دیدگاه ها (۱)

اختیاری ندارمتو آفتابی وُقلبمگلِ آفتاب‌گردانی دیوانه.

نمیشود که شوی یک دمی فراموشمتویی که شهد لبت با ترانه مینوش...

ایستگاهِ راه‌آهنروزی نشانیِ ما را می‌پرسدو به کوچه می‌شکندتو...

تند نه آرام نه ! نبضم پریشان می زنداز هوای سینه ام پیداست با...

برای آرزوهای محال خویش می‌گریماگر اشکی نمانَد، در خیال خویش ...

برای آرزوهای محال خویش می‌گریماگر اشکی نمانَد، در خیال خویش ...

برای آرزوهای محال خویش می‌گریماگر اشکی نمانَد، در خیال خویش ...

برای آرزوهای محال خویش می‌گریماگر اشکی نمانَد، در خیال خویش ...

برای آرزوهای محال خویش می‌گریم.. اگر اشکی نمانَد، در خیال خو...

برای آرزوهای محال خویش می‌گریماگر اشکی نمانَد، در خیال خویش ...

عاشقانه

برای آرزوهای محال خویش می‌گریماگر اشکی نمانَد، در خیال خویش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط