پارت 99

*از زبان امی*
*هیمل و ونتی رو پیدا کردیم ولی حالا چی؟*
مایکل: هی امبر کوچولو، یه مسافرخونه ای هست که اونجا بمونیم؟
امبر: اوه آره. یه مسافر خونه هست که توسط یه خانم مسن و دختراش اداره میشه، خیلی مهربونن. هر بار که میرم پیششون برای کمک یه شکلات بهم میدن و با لبخند منو میفرستن دنبال بازی
*امبر به یه ساختمون نسبتاً بزرگ می‌ره و درو باز می‌کنه*
امبر: خانم میسون منم امبر
*یه خانم مسن به سمت در میاد و امیر کوچولو رو بغل می‌کنه*
میسون: سلام کوچولو، دیگه کم کم نگرانت شدم امروز نیومدی
امبر: خانم میسون براتون مهمون آوردم ، توریستن و امروز رسیدن
میسون: اوه سلام عرض شد..خوش اومدین کاملا به موقع برای جشن فردا
لروی: میشه یه جا بدین تا امشب رو بگذرونیم
میسون: حتما.. ولی پیشنهاد میدم فردا رو بمونید، جشن فرفره های کاغذی اصلا شبیه چیزی که فکر میکنید نیست
*اون خانم مهربون به ما 4 تا اتاق داد، 3 تا دو نفره و 1 سه نفره. شب آرومی رو گذروندیم ولی فردا حتما باید دنبال هیمل بگردیم*

**فردا صبح**
*وقتی صبح پاشدیم و به شهر رفتیم، متوجه شدیم که همه جا تزیین شده، شهر خیلی قشنگه. روی همش هم عکس گل سسیلیاست. تمامی مردم لباس های سبز و سفید پوشیدن، همه جا پره از شیرینی و آواز و صدای خنده*
امی: باورم نمیشه هیمل این کارو کرده
عزی: پسرک خوب از این چیزا بلد نبوده نگفته
*تا اینکه به میدان شهر رسیدیم، زیر مجسمه. رهبر شوالیه های این شهر، جین (Jean)، با میکروفونی تو دستش روبه روی همه ایستاده*
جین: امروز ما اینجا جمع شدیم تا یکی از بزرگترین مناسبت های مانسدت رو جشن بگیریم. امروز روزیه که فرشته ی بزرگ، باربِیتوس (Barbatos)، شهر ما رو آزاد کرد و ما اینجا جمع شدیم تا ازش قدردانی کنیم
*تموم مردم خوشحالی کردن و تو شهر پخش شدن و اونجا بود که هیمل و ونتی رو دیدیم*
ونتی: هیمل آروم تر.. انقد نکش منو
هیمل: می‌دونی که چقد ذوق دارم
ونتی: انگار نه انگار میلیارد ها سال سنشه
*هیمل گونه ونتی رو بوسید که باعث شد کوتاه بیاد و با هم رفتن به سمت جین*
جوئل: مثل اینکه اینجا خوشحاله
لئو: آره ، فعلا نمیتونیم باهاش حرف بزنیم
عزی: چی؟ ولی باید هرچه سریعتر برگردونیمش
مایکل: فک کنم بدونم چرا؟ بهش نگاه کن
*همگی به سمت اون سه نفر برمیگردیم، لبخند هیمل و خنده هاش..خیلی واقعی به نظر میرسه*
کاسیوس: که اینطور، چون فعلا از دستمون ناراحته بهتره تو این روز مزاحمش نشیم
**در همین حال پیش این سه نفر**
جین: هیمل..چیکار میخوای بکنی؟ راجب آینده این شهر حرف میزنم.. منظورم اینه که تو حاکم اصلی اینجایی نه من
هیمل: می‌دونم جین..ولی میشه فعلا تو بر عهده بگیریش
جین: ولی من-
*هیمل کف دستاشو بهم چسبوند*
هیمل: خواهییییییییششششش
جین: باشه.. ولی مردمو میخوای چیکار کنی..اونا کم کم دارم امیدشونو از دست میدن
ونتی: اگه اشتباه نکنم، این جشن واسه این بود که از باربِیتوس تقاضای برگشت کنیم تا بین ما بیادو چون چیزی نمیشه.. مردم دارن ناامید میشن
*باربِیتوس رو با لحن مسخره کردن به هیمل گفت*
هیمل: اونو خودمم حس کردم..براش برنامه دارم..نگران نباشین
**در همین حال پیش فرشته ها**
گابریل: چیزای جالبی میگن
امی: مگه میتونی بشنوی
گابریل: نه ولی لب خونی قویی دارم
عزی: خب چی میگن
گابریل: مثل اینکه اون خانمه جین راجب هویت هیمل می‌دونه. و اینکه این جشن، درخواستیه از طرف مردم برای فرشته آزادی تا بینشون زندگی کنه و برگرده
لئو: پس نمیدونن که این اتفاق داره همین الان رخ میده
مایکل: به هر حال باید تا آخر روز صبر کنیم، چون هنوز هیمل نمی‌خواد مارو ببینه
*آیا فرشته ها میتونن برادرشونو برگردونن..این چیزیه که باید تو قسمت بعد دید*
دیدگاه ها (۷)

«پارت بعدی در راه است… ⏳✨شرط انتشار سریع:✅ ۱۵ لایک✅ ۲۰ کامنت...

بچه ها بعضی شبا فقط دلمون می‌خواد همه‌چی رو بذاریم کنار و یه...

پارت: 11 (بخش2) **زاویه دید: زین**نیم ساعت بعد، تو رختکنِ بخ...

*🌙 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🎂جیمین با تعجب نشست و گفت:ـ مگه ماه‌ها هم حرف می‌...

پارت : 10فیک تهیونگ درخواستی لحظه ی دیدار با تو ایدیتورم : @...

من یه سوال دارمشما یعنی واقعا می خواین اینو با این سرو ریخت ...

پارت 7ویو آتبعد از کلاس، آت برگه‌ی پروژه رو برداشت و سمت جین...

🖤عشق تکرار نشدنی🩵من: خوب بچه ها قراره تو این قسمت بریم جشن ا...

ادامه پارت ۱تهیونگ سرش رو به نشونه تأیید تکون داد. «آره. چون...

#میکاپ_آرتیست_من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط