دیوانه شدم عشق تو آخر به سرم زد

دیوانه شدم عشق تو آخر به سرم زد
هر چه به سرم آمده را عشق رقم زد 

تن خانه نشین ، روح من اما سر کوچه
بر پنجره ای خیره شد و مست قدم زد

شاعر شدم آن شاعر دیوانه که بی تو
هرشب جگرش سوخت و تا صبح قلم زد

بی خوابی شب ها همه تقصیر دلم بود
در قهوه ی خود چشم تو را ریخت و هم زد

آنروز که گفتم به خدا نیستم عاشق
خوردم قسم کذب و خدا بر کمرم زد

در پای تو افتاده ام ای دوست نظرکن
مجنون شده ام عشق تو آخر به سرم زد
دیدگاه ها (۱)

آمدی...معجزه ای بود مداوا شدنمگم شدن در خودم و پیش تو پیدا ش...

خوبِ من! حیف است حال خوبمان را بد کنیم راه رود جاری احساسمان...

شب جمعه بود که بچه ها به خط زدند و جمعه صبح در ماووت عراق بو...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁵ویو: اتماشین جلوی خونه‌ی بابا مت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط