when he betrayed you
when he betrayed you
The last Part
ا/ت
وقتی چشمامو باز کردم ا/ت و اما کنارم بودن
و هی حالمو میپرسیدن
و اینکه چه حسی دارم که مامان شدم
ولی من دلشوره داشتم و دلم کوک رو میخواست
دلم میخواست اینجا باشه
پرسیدم
ا/ت:.. کوک..کوک کجاس؟.. من کوک رو میخوام
ته: باشه باشه الان میگم مباد
اما: اون الان با دختر خوشگلته
یک دختر خوشگل داری مثل خودت
ا/ت: واقعا؟.. کجاس؟
تع: با بچس الان میاد
اما: ا/ت یونا واقعا شبیه خودته
ا/ت: خنده*
یک دلشوره ای گرفتم که نکنه مثل فیک هایی که خوندم دوبارع هوایی باشع و بگه بچه مو بدنیا اوردی و پرتم کنه بیرون
دوران بخاطر اینکه حواسم پرت بشه از واتپد فیکشن میخوندم
از طرفی هم دکتر گفته بود بعد از زایمان دلشوره هایی و نگرانی هایی خواهم داشت ولی من باور نمیکردم یهو دیدم کوک با یک چرخ دستی داخلش یک موجودی با لباس صورتی تکون میخورد
کوک: اینم از دخترمون *بچه رو بلند کردم و دادم بهش* همچی تحت کنترله عزیزم
ا/ت: *داد دستم چندتا پرستار پست سرش اومدن تا بهم کمک کنن بهش شیر بدم
ته و اما هم از اتاق رفتن بیرون
ا/ت: کوک.. میگم..مثل رمان ها ولم نمیکنی برم..دوبارع *تا اینو گفتم زد زیر خنده اینقدر میخندید که ورستلر ها براش اب ریختن و به حرفم لبخند زدن* چیعهه
کوک: تو این موقعیت واقعا اینو میپرسی؟ *بوسیدمش*
پرستار: خانوم چیزایی که تجربه میکنین اثرات بعد از زایمانه..چند روزع حل میشع
ا/ت: محلش ندادم و محکم تر به گفتم* جوابمو بده *نشست رو تخت و دستامو گرفت*
کوک: هیچوقت!.. خونه رو یادت میاد به چه وضعی بود؟.. وقتی تو نیستی من دیونع میشم!.. اینو همیشه یادت باشه *گونشو نوازش کردم دیدم یونا محکم از یقه ا/ت گرفته و حین شیر خوردن عین ا/ت نق میزنه
ا/ت هم وقتی غذا میخوره غر میزنه* نگاه کن نگاه کن..درست عین مامانشع
الان من باید دوتا نق نقو رو تحمل کنم
ا/ت: دلتم بخواد
کوک: معلومه که میخواد..من یک ساعت نق تو رو نشنوم روزم روز نمیشه *بوسیدمش* دوست دارم
*پایان*
The last Part
ا/ت
وقتی چشمامو باز کردم ا/ت و اما کنارم بودن
و هی حالمو میپرسیدن
و اینکه چه حسی دارم که مامان شدم
ولی من دلشوره داشتم و دلم کوک رو میخواست
دلم میخواست اینجا باشه
پرسیدم
ا/ت:.. کوک..کوک کجاس؟.. من کوک رو میخوام
ته: باشه باشه الان میگم مباد
اما: اون الان با دختر خوشگلته
یک دختر خوشگل داری مثل خودت
ا/ت: واقعا؟.. کجاس؟
تع: با بچس الان میاد
اما: ا/ت یونا واقعا شبیه خودته
ا/ت: خنده*
یک دلشوره ای گرفتم که نکنه مثل فیک هایی که خوندم دوبارع هوایی باشع و بگه بچه مو بدنیا اوردی و پرتم کنه بیرون
دوران بخاطر اینکه حواسم پرت بشه از واتپد فیکشن میخوندم
از طرفی هم دکتر گفته بود بعد از زایمان دلشوره هایی و نگرانی هایی خواهم داشت ولی من باور نمیکردم یهو دیدم کوک با یک چرخ دستی داخلش یک موجودی با لباس صورتی تکون میخورد
کوک: اینم از دخترمون *بچه رو بلند کردم و دادم بهش* همچی تحت کنترله عزیزم
ا/ت: *داد دستم چندتا پرستار پست سرش اومدن تا بهم کمک کنن بهش شیر بدم
ته و اما هم از اتاق رفتن بیرون
ا/ت: کوک.. میگم..مثل رمان ها ولم نمیکنی برم..دوبارع *تا اینو گفتم زد زیر خنده اینقدر میخندید که ورستلر ها براش اب ریختن و به حرفم لبخند زدن* چیعهه
کوک: تو این موقعیت واقعا اینو میپرسی؟ *بوسیدمش*
پرستار: خانوم چیزایی که تجربه میکنین اثرات بعد از زایمانه..چند روزع حل میشع
ا/ت: محلش ندادم و محکم تر به گفتم* جوابمو بده *نشست رو تخت و دستامو گرفت*
کوک: هیچوقت!.. خونه رو یادت میاد به چه وضعی بود؟.. وقتی تو نیستی من دیونع میشم!.. اینو همیشه یادت باشه *گونشو نوازش کردم دیدم یونا محکم از یقه ا/ت گرفته و حین شیر خوردن عین ا/ت نق میزنه
ا/ت هم وقتی غذا میخوره غر میزنه* نگاه کن نگاه کن..درست عین مامانشع
الان من باید دوتا نق نقو رو تحمل کنم
ا/ت: دلتم بخواد
کوک: معلومه که میخواد..من یک ساعت نق تو رو نشنوم روزم روز نمیشه *بوسیدمش* دوست دارم
*پایان*
- ۲.۴k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط