یه روز صبح از خواب بلند میشی و متوجه میشی هیچ حسی به گذشت

یه روز صبح از خواب بلند میشی و متوجه میشی هیچ حسی به گذشته و آدم های گذشته نداری، دیگه می تونی واسه همشون آرزوی خوشبختی کنی؛
یه جور رهایی و بی احساسی کامل، از اون به بعد با کسی جر و بحث نمی کنی، به همه لبخند می زنی و از همه چیز ساده می گذری.
مردم بهش میگن قوی شدن، اما من میگم مرگ
دیدگاه ها (۴)

حرفی برای گفتن نیست...دهانی که یک بارطعم فریاد کشیدن زیر آب ...

عشق من کودک بمان دنیابزرگت میکندبره باشی یا نباشی گرگ گرگت م...

شب تنهایی ومهتاب و غم و بیداری ...من که بی خوابم عزیزم -...

شازده کوچولو پرسید:غمگین تر از این که بیایی وکسی از اومدنت خ...

#شعر#دکلمه #دلنوشته #دلنوشت#زیبا #خاص #غمگین #احساسی #دکلمه_...

خب... دوباره مدرسه شروع شد.میدونم خیلی هاتون قراره اف بزنین ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۰: یه زندگی سادههنوز لبخند آرامی روی صورت...

𝐑𝐮𝐝𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐜𝐮𝐭𝐞¹شب از نیمه گذشته بود.شما هنوز برنگشته بودین خو...

وقتی جوانی می‌گذردوقتی جوانی می‌گذرددل آدم نازک‌تر می‌شود؛ ن...

و کم کم چشات تار شد ....وقتی بیدار شدی توی بیمارستان بودی ...

پارت۳۱ قمار یا زندگی

چندپارتی تهیونگ

🎭 آخرین نقشپارت پنجمروزهای فیلم‌برداری یکی‌یکی می‌گذشتند.لیا...

همه می‌گویند: «تولدت مبارک...»اما من نمی‌خواهم مثل بقیه، چند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط