حکایت اَستر و اُشتر

حکایت اَستر و اُشتر


استری و شتری با هم دوست بودند، روزی استر به شتر گفت: ای رفیق! من در هر فراز و نشیبی و یا در راه هموار و در راه خشک یا تر همیشه به زمین می‌افتم ولی تو به راحتی می‌روی و به زمین نمی‌خوری. علت این امر چیست؟ بگو چه باید کرد. درست راه رفتن را به من هم یاد بده.

شتر گفت: دو علت در این کار هست: اول اینکه چشم من از چشم تو دوربین‌تر است و دوم اینکه من قدّم بلندتر است و از بلندی نگاه می‌کنم، وقتی بر سر کوه بلند می‌رسم از بلندی همه راه‌ها و گردنه‌ها را با هوشمندی می‌نگرم. من ازسر بینش گام بر می‌دارم و به همین دلیل نمی‌افتم و براحتی راه را طی می‌کنم. تو فقط تا دو سه قدم پیش پای خود را می‌بینی و در راه دوربین و دور اندیش نیستی.
دیدگاه ها (۴)

تا تو الهام منی، حادثه‌ ی یک غزلمتو پر از قافیه و من فعلاتن ...

مداد : متاسفمپاک کن : چرا ؟تو هیچ کار اشتباهی نکردیمداد :متا...

دلبرم رفت و دلم رفت به دنبال دلشاو به دنبال رقیب و دل به دنب...

️دوستی می گفت: خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید ع...

تو را می‌بخشم، نه به این خاطر که زخم‌هایت درد نداشتند، و نه ...

« آه عزیزم لمس کردن؟بهت قول میدم چشمای هرکسی که امشب نگاهت ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط