عشق پادشاهپارت اخر

عشق پادشاه(پارت ۹)(اخر)
به همه گفت از اونجا خارج بشن تا چند لحظه ای با ملکه تنها باشه
& چرا رفتی هاااا(داد)
* من ..... من واقعا عذر میخوام
& انقدر عذرخواهی عذر خواهیت هیچی رو عوض نمیکنه اون روز چرا رفتی ها
* پادشاه من از روی علاقه باشما ازدواج نکردم & ادامه ندین ملکه
* اما من توی این سه ماه متوجه یک چیزایی شدم پادشاه ....... من بهتون علاقه مند شدم
پادشاه از این حرف ملکه تعجب کرده بود جلورفت و ملکه را دراغوش گرفت ملکه و پادشاه کمی بعد از هم جدا شدند
ملکه میخواست قدمی به جلو برداره که افتاد پادشاه نگران به سمتش رفت و نگاهی به پای زخمی ملکه انداخت ملکه رو بغل کرد و به سمت اتاقش بردش و روی زخم های ملکه مرحم گذاشت
۷ ماه بعد
تمامی کسانی که داخل دربار بودند دم در اتاق منتظر بودند تا اینکه پزشک دربار بیرون امد
پزشک در بار . تبریک میگم فرزندتون پسر هست ندیمه ها دارن بدنش رو تمیز میکنند ملکه هم حالشون خوبه
پادشاه به چند تا از ندیمه ها گفت به مناسبت به دنیا امدن فرزندشان جشنی بزرگ برپا کنند تمام مردم شهر و روستا ها رو برای جشن دعوت کنند
قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید 😂
پایان
دیدگاه ها (۲۴)

من برگشتم ( پارت ۱)چند سال پیش وقتی تهیونگ تازه به دبیرستان ...

من برگشتم ( پارت ۲)خواستگار داری * باشه بابا جان خدافظ پدرم ...

عشق پادشاه (پارت ۸)پادشاه به اتاق ملکه رفت اما ملکه هنوز برن...

یارو امده دایرکت هی میپرسه دختری؟سنت؟قدت؟وزنت؟اقا پنج حرفه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط