استادم گفت : زندگی را تعریف کن…

استادم گفت : زندگی را تعریف کن…
گفتم..زندگی تعریف کردنی نیست…
ناراحت شد و نمره ام را صفر داد…
سالها بعد که او را دیدم که پیر شده بود و عصا به دست راه می رفت …
جلو رفتم و گفتم : زندگی را تعریف کن،ارام خندید و گفت نمره ات بیست…
زندگی را باید زیست!!!…
گفتم اون موقع باید بیست میدادی مشروط نشم.یه لگد زدم انداختمش تو جوب فرار کردم
دیدگاه ها (۴)

نام:قرارداد نفرتPart:²⁴لبخند پسرها محو شد.یکی جلو آمد.«چی گف...

free from the court (p5)

forced by your side به اجبار کنار تو part:14نویسنده(بادا) جی...

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

ماهِ لورنزو 🌙🥀لورا تو پارک منتظر مونا بودم گفته بود داداشم ر...

چند پارتی درخواستی

چند پارتی پارت ۴ | فقط وانمود کن دوست‌پسرمیباران آرامی می‌با...

گذشت روباه و اینده روباهپارت :14(قضیه از دید ناروتو) صبح شده...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑𝟎جیمین:خب من 25 سالمه. جونگکوک:هووف انگ...

part 6ته : پس من یکی رو میفرستم که سرنخ هایی جمع کنهکوک : با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط