مردی نزدروانپزشک رفت وازغم بزرگی که دردل داشت تعریف کرد،د

مردی نزدروانپزشک رفت وازغم بزرگی که دردل داشت تعریف کرد،دکترگفت:به فلان سیرک برو،انجادلقکی هست انقدرمیخندانت تاغمت یادت برود.مردلبخندتلخی زدوگفت:من همان دلقکم!
دیدگاه ها (۲)

پارت دوم | یک قدم تا دشمنباران آرام روی شیشه‌های ماشین می‌زد...

👑 پارت اول | دعوت‌نامه‌ای از قصربوسان، ساعت شش عصر.صدای پیان...

P : 30

🖤 مافیای منقسمت یازدهم | حقیقتی که نباید می‌فهمیدات تمام روز...

رمان تهیونگ

پارت اول راز خون

P : 7

تک‌پارتییی جدید از سوکجینییی به قلم لینا؟؟صدای باران با صدای...

𝖕𝖆𝖗𝖙1ساعت پنج و نیم صبح بود که لیسا چشم باز کرد.اتاقش کوچک ب...

𓆩𐙚..دوپارتی درخواستی..𐙚𓆪ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط