پارت8
پارت8
ویو ات
دوباره رفتم پایین... رفتم توی اشپز خونه که شوگا صدام زد... (یه نکته اونا شوگا رو کاپیتان یا داداش صدا میزنن)..
شوگا:ات... بیا تو بالکن کارت دارم!
رفتم توی بالکن... شوگا شروع کرد...
شوگا:ات... مگه روز اول جیمین بهت نگفت که حق ارایش کردن نداری ها؟ نکنه میخوای هم تیمی هاتو با عطری که زدی مجذوب خودت کنی؟!
ات:عاااا... نه نه جیمین همهچی رو بهم گفت... ببخشید که قوانین رو زیر پا گذاشتم...
شوگا:خیله خب برو لباسات رو عوض کن*سرد و جدی*
ات:بله... چشم..
سرمو انداختم پایین و رفتم توی اتاقم و لباسام رو عوض کردم و اومدم بیرون.... دیدیم پسرا دارن اماده میشن واسه بازی آنلاین...
تهیونگ:ات... زود بیا میخوام گیم بزنیم...
ات:اومدم...
رفتم پشت سیستم نشستم و هدفون رو گذاشتم... بعد دوساعت با پیروزی به نفع ما بازی تموم شد... پسرا دوباره ازم تعریف کردن...
ویو نویسنده
جونگ کوک:وایی ات خیلی خوب بودی! بو
تهیونگ: خیلی خوب نبود... عالی بود!
جیمین:انرژیت رو ذخیره کن این روزا..
نامجون:خیله خب حالا چشمش نزنین... 😂
ات:خیلی ممنون بچه ها... 🎀
سوکجین:خوب بچه ها بیاین ناهار بخوریم بعدش یه استراحت کوتاه کنید و برید اماده شید بریم گالری...
همه:باشه...
شوگا:بچه ها من چیزی نمیخوام میرم استراحت کنم!
نامجون به طرف شوگا رفت و دستش رو روی شونهی شوگا گذاشت...
نامجون:داداش... حالت خوبه؟
شوگا:اره من خوبم شما برین غذاتونو بخورید...
شوگا رفت توی اتاقش...سوکجین با سر به نامجون علامت داد"چی شده؟"نامجون سرش رو به نشونی "چیزی نشده" تکون داد... همه نشستن سر میز و شروع کردن... همه یه جوری رفتار میکن انگار همه چیز اوکیه... غافل از اینکه ات میدونه توی فضای مجازی داره هیت میگیره ولی به خودش قول داده بود قوی باشه...
بعد از ناهار...
همه یه وری رفتن تا استراحت کنن...
ویو شوگا
امروز رفتم کمپانی تا مادرم رو ببینم... اون دربارهی شایعه ها حساس شده بود و میگفت که باید بایه دختری وارد رابطه بشم... ولی من نمیخواستم... مادرم حتی عکس دختره هم بهم نشون داد... ولی من اصلا حاضر نبودم دوست دختر داشته باشم... یا حداقل خودم انتخابش کنم... نه اینکه سلیقه ی مامانم باشه... مامانم گفت که تا چند روز دیگه داداشم یعنی یوجون بیاد به پایگاه و به عنوان بازیکن ذخیره توی تیم باشه.... بابی حوصلگی از کمپانی به پایگاه اومدم که بعد هم اون قضیه لباس ات... ولی خداوکیلی خشگل شده بود...
ساعت:3
جیمین:نامجونااااا... گرم کن من کووووو؟
تهیونگ:جونگ کوکککک باز این شونه ی منو تو برداشتی؟
ات:بچه ها کش موی منو ندیدین؟
هرکسی دنبال چیزاش میگشت... شوگا روی مبل نشسته بود و داشت بهشون نگاه میکرد...
نامجون:شوگا عینک منو ندیدی؟
شوگا:روی چشماته😔
نامجون:عه... راست میگی...
❤️❤️❤️❤️❤️
ویو ات
دوباره رفتم پایین... رفتم توی اشپز خونه که شوگا صدام زد... (یه نکته اونا شوگا رو کاپیتان یا داداش صدا میزنن)..
شوگا:ات... بیا تو بالکن کارت دارم!
رفتم توی بالکن... شوگا شروع کرد...
شوگا:ات... مگه روز اول جیمین بهت نگفت که حق ارایش کردن نداری ها؟ نکنه میخوای هم تیمی هاتو با عطری که زدی مجذوب خودت کنی؟!
ات:عاااا... نه نه جیمین همهچی رو بهم گفت... ببخشید که قوانین رو زیر پا گذاشتم...
شوگا:خیله خب برو لباسات رو عوض کن*سرد و جدی*
ات:بله... چشم..
سرمو انداختم پایین و رفتم توی اتاقم و لباسام رو عوض کردم و اومدم بیرون.... دیدیم پسرا دارن اماده میشن واسه بازی آنلاین...
تهیونگ:ات... زود بیا میخوام گیم بزنیم...
ات:اومدم...
رفتم پشت سیستم نشستم و هدفون رو گذاشتم... بعد دوساعت با پیروزی به نفع ما بازی تموم شد... پسرا دوباره ازم تعریف کردن...
ویو نویسنده
جونگ کوک:وایی ات خیلی خوب بودی! بو
تهیونگ: خیلی خوب نبود... عالی بود!
جیمین:انرژیت رو ذخیره کن این روزا..
نامجون:خیله خب حالا چشمش نزنین... 😂
ات:خیلی ممنون بچه ها... 🎀
سوکجین:خوب بچه ها بیاین ناهار بخوریم بعدش یه استراحت کوتاه کنید و برید اماده شید بریم گالری...
همه:باشه...
شوگا:بچه ها من چیزی نمیخوام میرم استراحت کنم!
نامجون به طرف شوگا رفت و دستش رو روی شونهی شوگا گذاشت...
نامجون:داداش... حالت خوبه؟
شوگا:اره من خوبم شما برین غذاتونو بخورید...
شوگا رفت توی اتاقش...سوکجین با سر به نامجون علامت داد"چی شده؟"نامجون سرش رو به نشونی "چیزی نشده" تکون داد... همه نشستن سر میز و شروع کردن... همه یه جوری رفتار میکن انگار همه چیز اوکیه... غافل از اینکه ات میدونه توی فضای مجازی داره هیت میگیره ولی به خودش قول داده بود قوی باشه...
بعد از ناهار...
همه یه وری رفتن تا استراحت کنن...
ویو شوگا
امروز رفتم کمپانی تا مادرم رو ببینم... اون دربارهی شایعه ها حساس شده بود و میگفت که باید بایه دختری وارد رابطه بشم... ولی من نمیخواستم... مادرم حتی عکس دختره هم بهم نشون داد... ولی من اصلا حاضر نبودم دوست دختر داشته باشم... یا حداقل خودم انتخابش کنم... نه اینکه سلیقه ی مامانم باشه... مامانم گفت که تا چند روز دیگه داداشم یعنی یوجون بیاد به پایگاه و به عنوان بازیکن ذخیره توی تیم باشه.... بابی حوصلگی از کمپانی به پایگاه اومدم که بعد هم اون قضیه لباس ات... ولی خداوکیلی خشگل شده بود...
ساعت:3
جیمین:نامجونااااا... گرم کن من کووووو؟
تهیونگ:جونگ کوکککک باز این شونه ی منو تو برداشتی؟
ات:بچه ها کش موی منو ندیدین؟
هرکسی دنبال چیزاش میگشت... شوگا روی مبل نشسته بود و داشت بهشون نگاه میکرد...
نامجون:شوگا عینک منو ندیدی؟
شوگا:روی چشماته😔
نامجون:عه... راست میگی...
❤️❤️❤️❤️❤️
- ۶.۵k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط