بابایی من
𝙈𝙮 𝘿𝙖𝙙𝙙𝙮
ᴘ³⁰
ᴹᵒⁿᵈᵃʸ
¹⁰ ᵃᵐ
آخه چرا؟ یعنی واقعاً درست میگه؟ ولی اون شیرین تر از این حرفاس... چرا باید اینکارو کنه؟ تازشم جز شاگرد ممتاز مدرسه بوده... شاید ربطی نداشته باشه، ولی خب قطعاً آشناهاش بد نگفتن ازش بعد از این همه سال.
بهتره فعلاً این قضیه رو به کسی نگم، ولی یوری... اون بهترین دوستمه. چیکار کنم؟
+ «وااای!»
شونه هام پرید بالا و با چشمای گشاد به اطراف نگاه کردم. لعنتی. یوری کش و قوسی به بدنش داد و با دیدن قیافهٔ من یه لحظه عقب کشید.
ی: «کوفت چته تو دختر؟ این دومین باره عین جن زده ها نگام میکنی.»
آهی کلافه کشیدم و دستی روی صورتم کشیدم. انگشتام رو فرو بردم توی موهام، انگار که میخواستم افکار آشفته رو از توی سرم بیرون بکشم.
+«نمیدونم یوری...»
ی: «خر خودتی... آخه آدم با صدای زنگ تفریح یهو از جا میپره؟ خب حتماً یه مرگت هست دیگه.»
ج:«وای وای ک*صکشا، تا زنگ نخورده حمله میکنن. دهنم سرویس شد تا بتونم سه تا هایپ بگیرم.»
دوتاشو رو میز گذاشت و یکی رو سر کشید. نگاهش به من که انگار توی یه دنیای دیگه سیر میکردم، دوخته شده بود.
ی:«دمت گرم...»
ج:«تشکر نمیخوام، بوس میخوام.»
ی:«جان👍🏻»
خندید و سرشو تکون داد. خنده هاش مثل همیشه گرم و صمیمی بود. اما امروز حتی خندهٔ یوری هم نمیتونست ذهن آشفتهٔ من رو آروم کنه.
ج:«خیلی بیتربیتی.»
ی:«چیپس نگرفتی خسیس؟»
ج:«برو بابا، دارم میگم دهنم سرویس شد تا همین سه تا رو بگیرم. برو از پنجره ببین عین گشنه ها حمله کردن به بوفه.»
ی:«خب توام عین گشنه ها حمله میکردی چون من گشنمه.»
ج:«ای جون پرنسس گشنشه... بوس بده اگه چیپس میخوای.»
ی:«گمشو.»
ج:«پس نمیخوای؟ مطمئنی دیگه؟ اوکی.»
پوزخند زد و چیپس رو از پشت شلوارش که کنار یونیفرم قایم کرده بود درآورد و باز کرد. یوری چشماش گشاد شد.
ی:«خیلی دیوثی! جونگگگگ وو!!!»
جونگ وو با پوزخند شونهای بالا انداخت و یه چیپس گذاشت دهنش و از عمد با صدا جوید. اون لحظه، صدای جویدن چیپس توی سکوت کلاس، تنها چیزی بود که میشنیدم.
ی:«ایشالا شبیه شومبول بشی.»
با حرص محکم هایپ رو سر کشید و نگاهی به من انداخت. چشماش رو چرخوند و با پاهاش محکم به پاهام زد. بازم پریدم و نگاهش کردم.
+«آی! چته؟»
ی:«زهرمارو و چته... هایپتو بخور.»
به هایپ روی نیمکت نگاه کردم و از پنجره به بیرون خیره شدم. آسمون اون روز، خاکستری بود... مثل روحیهٔ خودم. دقایقی بعد بالاخره شروع به نوشیدنش کردم. با صدای پچ پچ به جفتشون نگاه کردم.
+«تا دو دقیقه رومو میکنم اونور، چی میگید راجبم؟»
ج:«هیچی، دارم میگم امروز چرا اینجوری ای.»
ی:«تازه میخواستم باهاش حرف بزنم یهو اومدی. حالا برو از چیپس خوردنت لذت ببر، مزاحم حرفای دخترونه نشو.»
ج:«آههه، چقد لوس و چندش!»
ی:«سیشتیر.»
بعد از رفتن جونگ وو، یوری طرفم برگشت و شونه هام رو گرفت. کاملاً منو سمت خودش نگه داشت. نگاهش جدیتر از همیشه بود.
ی:«گوش کن... میدونی که میتونی هرچیزی رو بهم بگی، پس حالا دوباره ازت میپرسم: چی شده؟ قضیهٔ باباته یا چی؟»
یعنی بگم؟ همچین چیز شاخیای نیست، ولی خب نمیدونم چرا استرس دارم... جهنم! انگار یه دیوار شیشهای بین من و کلماتم کشیده شده.
+«تقریباً... میدونی قضیهٔ جیمینه. بابام میگه باهاش نگردم چون قراره ازم سوءاستفاده کنه و از این حرفا...»
ی:«وا... اون با باباش دوسته، چطور ممکنه از پسر رفیقش بد تعریف کنه؟»
+«چه ربطی داره... مثلاً من با تو رفیقم، بچه ات خوب نباشه باید ازش تعریف کنم؟»
ی:«اومم... راست میگی... به هرحال زیاد سخت نگیر. باباتم زیادی روت حساسه، ول کن بابا دنیا دوروزه، برو عشق و حالتو کن.»
+«ولی من بهش قول دادم...»
ی:«از کجا میخواد بفهمه؟»
+«همونطور که این سری مچمو گرفت...»
ی:«من واقعاً نمیدونم دیگه. جسیکا خوددانی.»
جونگ وو بعد از دقایقی از کلاس بغلی به کلاس خودشون برگشت و نشست رو نیمکت و با نیشخند به جفتشون نگاه کرد.
ج:«خب حرفای دخترونتون تموم شد پرنسسا؟»
+«جمع کن خودتو، معلم اومد احمق.»
---
کلاس گذشت و گذشت و زنگای استراحت مثل برگ های پاییزی از کنارم رد شدن. بی صدا، بی رنگ، بی اثر. ساعت آخر بود. از اونجایی که جسیکا جز شاگردای اول و نمونهٔ مدرسه بود، مثل همیشه پایتخته معلم اونو اظهار کرد و مشغول توضیح دادن یه مسئلهٔ ریاضی بود. جونگ وو که پشت نیمکت یوری نشسته بود، مدام کرم میریخت و حرصش رو درمیآورد. درحالی که معلم برای بار هزارم بهش تذکر میداد، صدای تق تق در باعث شد همه سکوت کنن.
در باز شد. معاون بود، همراه یه پسر. پسری با موهای فرفری مشکی و چشمانی غلیظ عسلی کنار معاون ایستاده بود. انگار که از دل یه نقاشی قدیمی بیرون اومده باشه.
ادامه دارد...
ᴘ³⁰
ᴹᵒⁿᵈᵃʸ
¹⁰ ᵃᵐ
آخه چرا؟ یعنی واقعاً درست میگه؟ ولی اون شیرین تر از این حرفاس... چرا باید اینکارو کنه؟ تازشم جز شاگرد ممتاز مدرسه بوده... شاید ربطی نداشته باشه، ولی خب قطعاً آشناهاش بد نگفتن ازش بعد از این همه سال.
بهتره فعلاً این قضیه رو به کسی نگم، ولی یوری... اون بهترین دوستمه. چیکار کنم؟
+ «وااای!»
شونه هام پرید بالا و با چشمای گشاد به اطراف نگاه کردم. لعنتی. یوری کش و قوسی به بدنش داد و با دیدن قیافهٔ من یه لحظه عقب کشید.
ی: «کوفت چته تو دختر؟ این دومین باره عین جن زده ها نگام میکنی.»
آهی کلافه کشیدم و دستی روی صورتم کشیدم. انگشتام رو فرو بردم توی موهام، انگار که میخواستم افکار آشفته رو از توی سرم بیرون بکشم.
+«نمیدونم یوری...»
ی: «خر خودتی... آخه آدم با صدای زنگ تفریح یهو از جا میپره؟ خب حتماً یه مرگت هست دیگه.»
ج:«وای وای ک*صکشا، تا زنگ نخورده حمله میکنن. دهنم سرویس شد تا بتونم سه تا هایپ بگیرم.»
دوتاشو رو میز گذاشت و یکی رو سر کشید. نگاهش به من که انگار توی یه دنیای دیگه سیر میکردم، دوخته شده بود.
ی:«دمت گرم...»
ج:«تشکر نمیخوام، بوس میخوام.»
ی:«جان👍🏻»
خندید و سرشو تکون داد. خنده هاش مثل همیشه گرم و صمیمی بود. اما امروز حتی خندهٔ یوری هم نمیتونست ذهن آشفتهٔ من رو آروم کنه.
ج:«خیلی بیتربیتی.»
ی:«چیپس نگرفتی خسیس؟»
ج:«برو بابا، دارم میگم دهنم سرویس شد تا همین سه تا رو بگیرم. برو از پنجره ببین عین گشنه ها حمله کردن به بوفه.»
ی:«خب توام عین گشنه ها حمله میکردی چون من گشنمه.»
ج:«ای جون پرنسس گشنشه... بوس بده اگه چیپس میخوای.»
ی:«گمشو.»
ج:«پس نمیخوای؟ مطمئنی دیگه؟ اوکی.»
پوزخند زد و چیپس رو از پشت شلوارش که کنار یونیفرم قایم کرده بود درآورد و باز کرد. یوری چشماش گشاد شد.
ی:«خیلی دیوثی! جونگگگگ وو!!!»
جونگ وو با پوزخند شونهای بالا انداخت و یه چیپس گذاشت دهنش و از عمد با صدا جوید. اون لحظه، صدای جویدن چیپس توی سکوت کلاس، تنها چیزی بود که میشنیدم.
ی:«ایشالا شبیه شومبول بشی.»
با حرص محکم هایپ رو سر کشید و نگاهی به من انداخت. چشماش رو چرخوند و با پاهاش محکم به پاهام زد. بازم پریدم و نگاهش کردم.
+«آی! چته؟»
ی:«زهرمارو و چته... هایپتو بخور.»
به هایپ روی نیمکت نگاه کردم و از پنجره به بیرون خیره شدم. آسمون اون روز، خاکستری بود... مثل روحیهٔ خودم. دقایقی بعد بالاخره شروع به نوشیدنش کردم. با صدای پچ پچ به جفتشون نگاه کردم.
+«تا دو دقیقه رومو میکنم اونور، چی میگید راجبم؟»
ج:«هیچی، دارم میگم امروز چرا اینجوری ای.»
ی:«تازه میخواستم باهاش حرف بزنم یهو اومدی. حالا برو از چیپس خوردنت لذت ببر، مزاحم حرفای دخترونه نشو.»
ج:«آههه، چقد لوس و چندش!»
ی:«سیشتیر.»
بعد از رفتن جونگ وو، یوری طرفم برگشت و شونه هام رو گرفت. کاملاً منو سمت خودش نگه داشت. نگاهش جدیتر از همیشه بود.
ی:«گوش کن... میدونی که میتونی هرچیزی رو بهم بگی، پس حالا دوباره ازت میپرسم: چی شده؟ قضیهٔ باباته یا چی؟»
یعنی بگم؟ همچین چیز شاخیای نیست، ولی خب نمیدونم چرا استرس دارم... جهنم! انگار یه دیوار شیشهای بین من و کلماتم کشیده شده.
+«تقریباً... میدونی قضیهٔ جیمینه. بابام میگه باهاش نگردم چون قراره ازم سوءاستفاده کنه و از این حرفا...»
ی:«وا... اون با باباش دوسته، چطور ممکنه از پسر رفیقش بد تعریف کنه؟»
+«چه ربطی داره... مثلاً من با تو رفیقم، بچه ات خوب نباشه باید ازش تعریف کنم؟»
ی:«اومم... راست میگی... به هرحال زیاد سخت نگیر. باباتم زیادی روت حساسه، ول کن بابا دنیا دوروزه، برو عشق و حالتو کن.»
+«ولی من بهش قول دادم...»
ی:«از کجا میخواد بفهمه؟»
+«همونطور که این سری مچمو گرفت...»
ی:«من واقعاً نمیدونم دیگه. جسیکا خوددانی.»
جونگ وو بعد از دقایقی از کلاس بغلی به کلاس خودشون برگشت و نشست رو نیمکت و با نیشخند به جفتشون نگاه کرد.
ج:«خب حرفای دخترونتون تموم شد پرنسسا؟»
+«جمع کن خودتو، معلم اومد احمق.»
---
کلاس گذشت و گذشت و زنگای استراحت مثل برگ های پاییزی از کنارم رد شدن. بی صدا، بی رنگ، بی اثر. ساعت آخر بود. از اونجایی که جسیکا جز شاگردای اول و نمونهٔ مدرسه بود، مثل همیشه پایتخته معلم اونو اظهار کرد و مشغول توضیح دادن یه مسئلهٔ ریاضی بود. جونگ وو که پشت نیمکت یوری نشسته بود، مدام کرم میریخت و حرصش رو درمیآورد. درحالی که معلم برای بار هزارم بهش تذکر میداد، صدای تق تق در باعث شد همه سکوت کنن.
در باز شد. معاون بود، همراه یه پسر. پسری با موهای فرفری مشکی و چشمانی غلیظ عسلی کنار معاون ایستاده بود. انگار که از دل یه نقاشی قدیمی بیرون اومده باشه.
ادامه دارد...
- ۲۹.۱k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط