ساعت حدود در یک شب زیبای ماه آوریل بود که من طبق معمول

ساعت حدود 9 در یک شب زیبای ماه آوریل بود که من طبق معمول به رختخواب رفتم. آن شب هم مثل تمام شب‌ها در اتاق خودم و در تخت خودم خوابیدم. تا آن زمان اتفاق خاصی برایم نیفتاده بود ولی آن شب چیزی دیدم که هرگز فراموش نخواهم کرد. به محض این‌که چشم‌هایم را بستم لحظه به لحظه بیشتر احساس سرما کردم. چشم‌هایم را باز کردم تا ببینم آیا در یا پنجره باز مانده است ولی همه بسته بودند. به همین خاطر کمی احساس ترس کردم. به پهلو غلتیدم و ناگهان چشمم به دخترکی افتاد که حدود ده سال داشت. ایستاده بود و با لبخند به من نگاه می‌کرد. فکر کردم حتما خواب می‌بینم. چشم‌هایم را محکم بستم و دوباره گشودم. دخترک هنوز آن‌جا بود. پیراهن سپید بسیار زیبایی بر تن داشت و دور یقه‌اش گل‌های بنفش ملایمی دوخته شده بود. حالا دیگر عرق کرده بودم. از دختر پرسیدم تو کی هستی؟ او نزدیک‌تر آمد و گفت من دوستت هستم، یادت می‌آید؟ قبلا با تو زندگی می‌کردم... بعد خندید و جلوی چشمان حیرت‌زده من ناپدید شد. هرگز در طول عمرم اینقدر نترسیده بودم. آیا او را قبلا می‌شناختم؟ به سرعت پیش مادرم رفتم و خودم را در آغوش او انداختم. بعد همه چیز را برایش تعریف کردم. مادرم اخمی کرد و گفت حتما خواب دیده‌ام. ولی من می‌دانم که خواب نبودم. وقتی برگشتم اتاقم هنوز سرد بود.
#ترسناک
دیدگاه ها (۱۱)

یعنی وقتی این گفت وگو رو خوندم شاشیدم به خودم خخخخخخ. موضوع ...

دوستان تا اطلاع ثانوی از پست ترسناک خبری نیست وقتی داستان رو...

داستان ترسناک هورااااااااامن «ریا» هستم و اهل هندوستان می‌با...

خخخ

پارت ۴۳

نام فیک: عشق مخفیPart: 55/فردا/ویو ات*صبح با صدای مادرم و بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط