ناخودآگاه خنده ات گرفت و باعث شدى تا مردِ بزرگتر،ابرويى ب

ناخودآگاه خنده ات گرفت و باعث شدى تا مردِ بزرگتر،ابرويى بالا بندازه:
"اين خنده..براىِ چيه؟"
"اين..ميدونى؟اين يكم زيادى براى تو بالغانه بنظر ميرسيد!"
تك سرفه اى كرد و بعد سرى تكون داد:
نگاهت رو ازش گرفتى و بعد سمتِ ميزى كه گوشواره هات روش قرار داشت،حركت كردى:
"نه اما تو يه مردى!"
مردِ بزرگتر،درحالى كه به ديوارِ پشتِ سرش تكيه ميداد،هومى كشيد:
نگاهت،روىِ چهار ست از گوشواره هات در چرخش بود و درحالى كه تو انتخاب كردنشون،به مشكل برخورده بودى،گفتى:
"اينهم ميتونه يه مشكل بحساب بياد اما..يكم عجيب بود جوابت نسبت به تجربياتِ قبليم!"
کوک نفسش رو با شدت به بيرون فرستاد.
دیدگاه ها (۱)

"تجربياتِ قبليت برام اهميتى نداره!من قراره آخرينت باشم پس..م...

جونگکوک ابرويى بالا انداخت و چشمهاش رو ريز كرد:"توضيح بده بب...

"اون يه اعترافِ زيبا، اما غير منتظره بود بابونه!اون زمان من ...

تابى به چشمهات دادى و فحشى زيرِ لب نثارش كردى و خواستى از كن...

خوب به خاطر داشتى كه هميشه كنارتون بود.حتى تو خيلى از مسافرت...

دوپارتی²/²همراه با اخمِ محوى نگاهت رو بهش دوختى كه، مردِ بزر...

مردِ بزرگتر آهى كشيد،با بلند كردن دستش و اشاره اش به دو فرد ...

ليوان رو سرِ جاى قبليش برگردوندى و نگاهِ بدى بهش انداختى:"ده...

عشق بی پرواز

Part:93صبح روز بعد، طبق نقشه‌ای که چیده بودند همه حاضر در اس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط