تولد آلفا p²⁷

تولد آلفا p²⁷
تا اینکه....
دکتر جولیفر یه سرم آرام بخش زد به کوک، و کوک هم بعد از ده دقیقه کم کم خوابش برد و مثل خرگوش خوابید. تهیونگ رفت پیش جولیفر تا ازش یه سوالایی بپرسه.
تهیونگ: حالا چی میشه دکتر؟ حالش خوبه میشه؟ بچه ها زنده میمونن؟
جولیفر: باید صبر کنیم تا بهوش بیاد تا ببریمش اتاق چکاب، همینطور که توی خونه هم گفتم فکر کنم که رحمشون ضعیف شده، که این هم چکاب مشخص میشه!
تیهونگ: حا..حالا کی بهوش میاد؟ من، من خیلی استرس دارم! اتفاقی نیوفته؟
جولیفر نزدیک تهیونگ شد و دستش رو گذاشت روی شونه و تهیونگ و فشرد.
جولیفر: به من و خواهرت اعتماد نداری، زن خودم هم دو بار باردار شده ها ! من همه ی این هارو میدونم پسرجان! به بزرگترت هم اعتماد نداری؟؟
تهیونگ: نه، باور کنید که من ... من!
جولیفر: نگرانی.... میدونم، خودم هن چند سال چند سال پیش همچین احساساتی رو داشتم، ولی نه به شدت تو، نگاش کن تروخدا! عین گچ شده صورتت!
تهیونگ: من واقعا میترسم..کوک شیش ماه سه تا بچه رو با درد هاش، سنگینی هاشون ، حتی..حتی سختی هاش تحمل کرده ، ما براشون با کلی ذوق خرید کردیم،اتاقشون و خودمون رنگ کردیم و چیدیم!
جولیفر: هعیییی..نگرانی و درک میکنم! خیلی خوب تمومش کن! اوکی؟ الانم بیا بریم بیرون تا همسرت استراحت کنه .
تهیونگ: نه، میخوام پیشش بمونم!
جولیفر اوکی باشه!
جولیفر رفت تا تهیونگ و همسرش پیش هم باشن. تهیونگ نشست پیش کوک و دستش وگرفت و بغض کرد، تا اینکه اشکاش سرازیر شد.
تهیونگ: کوک...کوک، امگای خوشگلم چشات و باز کن باشه!...قول میدم که هیچ اتفاقی برای بچه های خوشگلمون نمیوفته!
کوک آروم آروم چشاش و باز کرد. تهیونگ از شدت خوشحالی همینجورررر پشت سر هم قربون صدقه ی کوک میرفت و اشکاش و با دستای امگا کوچولوش پاک می‌کرد.
کوک: ت..تهیونگ بچه هام!
تهیونگ: کوک درد داری؟
کوک: نه..ولی...ولی
کوک خواست تکه بده به بالشتا و تهیونگم کمکش کرد.
تهیونگ: ولی چی؟
کوک: اونا تحرک دارن! اونا زندن ته...زندن..(خوشحال)
تهیونگ: الان به دکتر جولیفر میگم بیاد.
تخیونگ به دکتر جولیفر گفت بیاد و دکتر با کمک یه دونه پرستار و تهیونگ، کوک رو بردم توی اتاق چکاب.

جولیفر: تهیونگ ، کوک رو بخوابین رو تخت و کمک کن تا شلوارش و در بیاره!
تهیونگ کار جولیفر رو انجام داد و کوک رو خوابوند رو تخت. جولیفر تما وسایل رو آوورد پیش خودش و نشست روی یه صندلی تا کوک رو معاینه کنه. جولیفر ملافه ی یکم بالا زد و زه دستگاهی رو گذاشت رو حفره ی کوک ، کوک و تهیونگ منتظر بودن که جولیفر یه حرفی بزنه!
جولیفر: من باورم نمیشه! خیلی این پشم ریزونه!
کوک: اتفاقی برای بچه هام افتاده؟
جولیفر: هر سه تاشون ، حالشون عالیه، عالیه! حتی از قبلم بهتر تر!
تهیونگ: پس دردش برای چی بود؟
جوایفر: الان بهتون میگم! تهیونگ کوک رو بشون.
تهیونگ کمک کوک کرد شلوار پاش کرد و نشت روی تخت.
جولیفر: ببیند توی دوران حاملگی از پنج یا سی یا حتی هفت ماهگی یه جور شوکی به مادر وارد میشه، این شوک، انقدر درد ناک هستش که گاهی مادر فکر میکنه که بچه داره به دنیا میاد و گاهی دکتر هارو به شو میندازه که اتفاقی برای بچه یا مادر افتاده!
تهیونگ: یعنی الان حال هردوشون خوبه؟
جولیفر: بلییییی..
کوک و تهیونگ خیلی خوشحال شدن، از دکتر تشکر کردن و رفتن خونه و امروز رو با کلی دردسر به پایان رسوندن.
دیدگاه ها (۱۰)

نکتههههه

تولد آلفا p²⁸*یک هفته بعد*ویو تهیونگامروز مثل همیشه از خواب ...

تولد آلفا p²⁶ *کوک*تهیونگ رفت پایین تا ظرف هارو بشوره منم مش...

تولد آلفا p²⁵دو ماه بعد * ماه شیشم**کوک*الان ماه شیشم باداری...

#ارباب‌سنگدل #پارت_33 روز ها در پی هم می‌گذشتند و بلاخره ...

#ارباب‌سنگدل #پارت_32دکتر با نگاهی جدی به ا.ت گفت : خب طبق ح...

پارت ۷۱

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت هشتم: آزادیِ مشروط و غافلگیری ...

Love and the moonPart28وارد شرکت شدیم کوک دستم محکم گرفته ب...

پارت ۶۱

پارت ۴ساعت ۹ و ۲۰ دقیقه ی صبح_تهیونگ:اجوما جونگکوک رو برده ب...

سناری:مرگ پنهان/پارت¹⁰**ایزوکو**آروم چشمامو باز کردم. سرم در...

بچه ها پروفایل فیکشن معامله تغییر کرد

dark life = 40

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط