# سایه محافظ

# سایه محافظ

## پارت دوم

### راهی به سوی روستا

زینب از جنگل بیرون آمد و بعد از کمی راه رفتن، از دور روستا را دید.

چند تا خانه‌ی چوبی، چند تا باغچه‌ی کوچک، و ویلیجرهایی که مثل همیشه با همان راه رفتن عجیب و غریبشان این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند.

زینب با دیدن روستا کمی ذوق کرد. راستش را بخواهی، روستا از آن جاهایی بود که آدم دلش می‌خواست ساعت‌ها در آن بماند؛ هم دنج بود، هم امن، هم پر از زندگی.

وقتی به روستا رسید، ویلیجرها اول کمی با تعجب نگاهش کردند.

آخر خب، یک دختر دو ساله که تنهایی از جنگل آمده باشد، چیز عادی‌ای نبود!

یکی از ویلیجرها زیر لب گفت:

«هوم… این یکی انگار از خودِ ماینکرفت هم ماجراجوتره!»

زینب که حرفشان را کامل نفهمید، فقط لبخند زد و رفت سراغشان تا از آن‌ها چیزهایی بخرد.

او با همان دست‌های کوچک اما با اعتمادبه‌نفسش، چند وسیله‌ی ساده و لازم خرید؛ چیزهایی که شاید برای بقیه معمولی بودند، اما برای زینب یعنی شروع یک سفر تازه.

بعد از خرید، کمی کنار روستا ایستاد و به اطراف نگاه کرد.

همه‌چیز آرام بود، ولی زینب ته دلش حس می‌کرد این آرامش، فقط اولِ ماجراست.

انگار روستا داشت با زبانِ سکوت به او می‌گفت:

«حواست باشد دخترک… ماجراجویی‌های واقعی تازه از این‌جا شروع می‌شوند.»
دیدگاه ها (۰)

بعضیا انقدر درگیر زندگی بقیه‌ان که آدم واقعاً دلش می‌سوزه؛ چ...

داستان سریال درباره زنی است که همسرش برای خرید نان از خانه ب...

موفقیت های بزرگ حاصل گام های کوچک

گاهی یک خانه فقط دیوار و اتاق نیست...سامان به خانه‌ای برگشت ...

جنگل نفرین شده پارت ۲۶

پارت ۲۰ چند روز از آن شب بارانی گذشته بود.رابطه‌ی من و تهیون...

پارت ۱۴ — شبِ روستاشب، زودتر از چیزی که یورا انتظار داشت روی...

این حقیقتِ تلخ، مثل یک لایه‌یِ پنهان زیرِ تمامِ این درگیری‌ه...

فیلیکس و می سان 💋

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط