دردا که دیری ست دیگر ، شور سحرخیزی اش نیست

دردا که دیری ست دیگر ، شور سحرخیزی اش نیست
آن چشم هایی که هر صبح ، خورشید را مشتری بود
دردا که دیری ست دیگر ، زنگ کدورت گرفته ست
آیینه ای کز زلالی ، سر صبح روشنگری بود
دیدگاه ها (۱)

شهید زنده ای جانباز نستوهصلابت در تنت پیچیده چون کوهگل خورشی...

*عشق را بی معرفت معنا مکن* *زر نداری مشت خود را وا مکن* *گ...

ی عاشقانهگفتمش: شیرین‌ترین آواز چیست؟چشم غمگینش به‌رویم خیره...

313بغل گشوده برایش دوباره حاج احمدرسیده قاسمش از راه، غرق خو...

P6صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود.عمارت در سکوت سنگینی فرو رفت...

شب، همیشه شبیه یک آینه‌ست؛ آینه‌ای که آدم را با خودش تنها می...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️باران از عصر شروع شده بود.تا ساعت نه شب، ت...

جزء الذی لایتجزی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط