روز ها فکر من اینست و همه شب سخنم 

روز ها فکر من اینست و همه شب سخنم 
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بودست مراد وی از این ساختنم 

مرغ باغ ملکوتم نِیَم از عالم خاک 
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

خنک آن روز که پرواز کنم تا بر دوست 
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جانیست نگویی که منش پیرهنم

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز بَرَد در وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزم

شمس تبریزی اگر روی به من بنمایی 
والله این قالب مردار زهم برشکنم

مولانا
دیدگاه ها (۱)

گاهی اوقات مجبوریم بپذیریم بعضی از آدم هافقط می توانند در قل...

هـرگز تـو هـم مــانـنــد مـــن آزار دیــدی؟یــار خــودت را ا...

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خـو...

روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خ...

روزهافکر من اینست و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال ...

روزها فکر من این است و همه شب سخنمکه چرا غافل از احوال دل خو...

روزها فکر من این است و همه شب سخنمکه چرا غافل از احوال دل خو...

روزها فکر من این است و همه شب سخنمکه چرا غافل از احوال دل خو...

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط