عشق را اموختم از بلبلی
عشق را اموختم از بلبلی
چون بدیدم رسم عشقش با گلی
پر گشود و دور گل میگشت ناز
نغمه میزد، نغمه های دلنواز
خارگل چندی به پایش زد خراش
دم فرو بست و نکرد این نکته فاش
چون نسیم عشق بر گل می وزید
اشیانی در کنارش برگزید
غرق شد در عشق بازی با گلش
گل شد او را صاحب جان و دلش
اندکی از راز دل با گل بگفت
تا که شب شد در کنار گل بخفت
چون بدیدم رسم عشقش با گلی
پر گشود و دور گل میگشت ناز
نغمه میزد، نغمه های دلنواز
خارگل چندی به پایش زد خراش
دم فرو بست و نکرد این نکته فاش
چون نسیم عشق بر گل می وزید
اشیانی در کنارش برگزید
غرق شد در عشق بازی با گلش
گل شد او را صاحب جان و دلش
اندکی از راز دل با گل بگفت
تا که شب شد در کنار گل بخفت
- ۷۴۱
- ۱۸ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط