# ✦ بی‌صدا ✦

# ✦ بی‌صدا ✦

نظم، برای ا.ت حکمِ دیواری را داشت که او را از آشوبِ جهان محافظت می‌کرد. همه چیز در جای خود، در ساعت مشخص و با زاویه‌ای دقیق. اما جونگ‌کوک، مثل طوفانی که از شکافِ پنجره نفوذ کند، تمام این هندسه‌ی منظم را در هم شکست.

اولین برخورد، بی‌صدا بود. او را در راهروی بارانی دید؛ با موهایی که از رطوبت به چسبیده بودند و نگاهی که انگار می‌توانست تمامِ لایه‌های پنهانِ یک آدم را بخواند. او نه با کلمات، بلکه با حضورش، تعادلِ ا.ت را بر هم زد. او تمام آن چیزهایی بود که ا.ت از آن‌ها می‌ترسید: بی‌برنامگی، خنده های ناگهانی در نیمه‌شب، و نگاهی که بیش از حد عمیق بود.

روزها به شکلی غیرقابل‌انتظار گذشتند. در آشپزخانه‌ی کوچک، جایی که بوی قهوه و عطرِ ملایمِ باران همیشه پیچیده بود، آن‌ها بدون کلمات با هم می‌جنگیدند و با هم می‌آشتی می‌کردند. گاهی فقط نگاه کافی بود. وقتی ا.ت در لبه‌ی تخت نشسته بود و به تنهایی به تاریکی خیره شده بود، سنگینیِ حضورِ جونگ‌کوک را در نزدیکی‌اش حس می‌کرد. او نمی‌آمد که چیزی بگوید؛ فقط می‌آمد، می‌نشست و با حضورِ آرامش‌بخش خود، گویی می‌خواست بگوید: *«من اینجا هستم، حتی اگر سکوت کنیم.»*

آن‌ها یاد گرفتند که در سکوت، بیشتر از هر فریادی حرف بزنند.

شبِ آخرِ ماه، سئول زیر بارانی سنگین و آرام می‌لرزید. آن‌ها روی پشت‌بامِ آپارتمان ایستاده بودند. نورهای شهر، از پشت پرده‌ی باران، شبیه به نقاطی از رنگِ روغن روی یک بوم تاریک بودند. جونگ‌کوک کنار او ایستاده بود. باد، ردای او را به لبه‌ی صندلی چوبی می‌کوبید. ا.ت لبه‌ی لرزانِ یک تصمیم بزرگ را حس می‌کرد؛ تصمیم برای رفتن، یا ماندن. برای حفظِ نظم، یا تسلیم شدن به این آشوبِ زیبا.

او به سمت ا.ت چرخید. در نورِ ضعیفِ ماه، چشمانِ جونگ‌کوک مثل دو دریای آرام و عمیق به نظر می‌رسیدند. او هیچ کلمه‌ای برای برگرداندنِ ا.ت به دنیایِ قدیمی‌اش نداشت. نیازی هم نبود.

او فقط دستش را بالا آورد. انگشتانش با احتیاط، مثل لمسِ یک گلبرگِ حساس، به گونه‌ی ا.ت رسید. گرمای دستش، سرمایِ باران را در پوستِ ا.ت خنثی کرد. ا.ت چشم‌هایش را بست؛ نه از ترس، بلکه از تسلیم. تسلیم شدن به این حقیقت که او دیگر نمی‌تواند خودش را در قاب‌های منظمِ قدیمی نگه دارد.

فاصله‌ی بین آن‌ها، ناپدید شد.

جونگ‌کوک، با آهستگیِ یک دعا، صورتش را نزدیک‌تر برد. ا.ت می‌توانست تپش قلبِ او را در نزدیکیِ سینه‌اش حس کند؛ ضرب‌آهنگی که با ضرب‌آهنگِ خودش هم‌آوا شده بود. وقتی لب‌هایشان به هم رسید، زمان، نه فقط ایستاد، بلکه از هم پاشید.

بوسه‌ی آن‌ها، نه یک اتفاق، بلکه یک بازگشت بود. بازگشت به خانه‌ای که هر دو از مدت‌ها پیش در جستجویش بودند. بوسه‌ای که طعمِ باران، طعمِ قهوه‌ی صبحگاهی، و طعمِ تمامِ آن لحظه‌هایی را داشت که در سکوت به هم گفته نشده بود. در آن لحظه، هیچ قانونی وجود نداشت. هیچ برنامه‌ای، هیچ نظم و هیچ فاصله‌ای. فقط دو روح بودند که در میانِ باران و تاریکیِ سئول، بالاخره راهِ خانه را پیدا کرده بودند.

جونگ‌کوک او را محکم‌تر در آغوش کشید، انگار می‌خواست تمامِ وجودِ ا.ت را در وجودِ خودش حل کند. و ا.ت، برای اولین بار در زندگی‌اش، از گم شدن در این آغوش، هیچ ترسی نداشت.

صبح، خورشید با احتیاط از میانِ ابرهای خاکستری سرک کشید. روی میزِ چوبیِ آشپزخانه، تنها چیزی که باقی مانده بود، یک تکه کاغذ بود که با لرزشِ دست نوشته شده بود:

> **«از این به بعد، هیچ برنامه‌ای وجود ندارد. فقط من و تو. و این تنها چیزی است که واقعاً لازم است.»**

و در زیر آن، ردِ یک بوسه، کوچک و بی‌صدا، بر روی کاغذ نقش بسته بود.
بعد مدت هااااا
تک پارتی گذاشتممممممم
حمایت شه
دیدگاه ها (۰)

https://wisgoon.com/vovexبانو فالو شه رمانش محشره 🛐

https://wisgoon.com/nmmnaبانو فالو شه رمانش حرفی واسه گفتن ن...

https://wisgoon.com/thv_tae30بانو فالو شه 💓

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو#Part_9···[ " جونگ‌کوک از BTS در جلسه تجار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط